#درنده_ولارینال_پارت_397


- محرک ؟ چه کاری ازتون بر می اد ؟ کشتنمون ... بریان .. همه مثل تو حقیر نیستن که از مرگ فرار کنن ... من خیلی وقت پیش یاد گرفتم بمیرم .

بریان خندید و گفت :

- نکته همینجاست ملکه ... من نمی خوام بکشمت .

- تو نمی تونی رو به ولارینال تیغ بکشی ... ولارینال رو به دست نمی آری .

بریان به چشمان رزالین خیره شد و گفت :

- نچ نچ ... من ولارینال رو با تیغ به دست نمی آرم ... باش و تماشا کن که ولارینال چجوری با آغوش باز من رو می پذیره .

سپس راهش را کج کرد . آیدن با نگرانی به رزالین خیره شد و با نگاهی اندوهبار از کنار قفس گذشت . بریان خواست چیزی بگوید اما صدایی از قفس کوچکتری آیدن را متوجه خودش کرد که نامش را صدا می زد :

- آیدن .

آیدن خواست برگردد . بریان گفت :

- بهم اعتماد کن ... تو نمی خوای اون قفس رو ببینی .

آیدن سر گرداند . پلک هایش پرید . ملیساندرا تکیده و زرد و لاغر مقابلش ایستاده بود و از پشت میله های قفس او را صدا می زد . آیدن چند قدم به او نزدیک شد . ملیساندرا ملتمسانه به او نگریست . آیدن با انزجار گفت :

- تو برای من نماد معصومیت بودی ملیسا .... خودت رو چند به کاستار فروختی ؟

- آیدن من ... من ...

آیدن فریاد زد :

- هیچی نگو ... هیچی ملیسا ...


romangram.com | @romangram_com