#درنده_ولارینال_پارت_396
- فردا همون مردم خودشون دروازه رو به روی ما باز می کنن ... بیا یه چیزی نشونت بدم .
سپس دست آیدن را کشید و از میان رقاص ها و خواننده ها رد کرد . از کنار نوازندگان هم گذشت و آیدن را نزدیک یک قفس بزرگ نگهداشت . چشمان آیدن روی قفس ثابت ماند . چیزی که می دید را باور نمی کرد . رزالین با دست و پای بسته کنار قفس چنبره زده و آگوستا بیهوش روی کف آن افتاده بود . قلب آیدن سرد شد . رزالین به آیدن نگریست. آیدن پرسید :
- چطور؟
بریان گفت :
- امشب بهشون حمله کردیم ... به مردمش قول امان دادم به شرط تسلیم این دو نفر و البته سیاه پوش که پیدا نکردنش ... و اونا هم با کمال میل همکاری کردن ...
آیدن با نفرت پرسید :
- فرماندهاشون رو فروختن ؟
- رزالین ملکشونه ... و در نبود آدریان ... رهبرشون .
- چقدر منزجر کننده .
رزالین گفت :
- منزجر کننده تر از تو نیستن آیدن .
آیدن به او نگریست . در نگاهش جز تنفر و خشم چیزی دیده نمی شد . چشمان آبی که برق مرگ می زد . بریان گفت :
- آدریان هیچ واکنشی نشون نداد ... هر اتفاقی که افتاد خودش رو نشون نداد .... این اخرین چیزیه که به ذهنم رسید ... امیدوارم این بار دیگه خودش رو نشون بده .
آیدن گفت :
- محرک خوبیه .
رزالین گفت :
romangram.com | @romangram_com