#درنده_ولارینال_پارت_399
- واو ... ولارینال ... چقدر دلم براش تنگ شده بود .
ادریان گفت :
- شرط می بندم ولارینال دلش برات تنگ نشده !
تارا خندید . آلنا پرسید :
- راهی رو سراغ دارین که بدون جلب توجه وارد قصر بشیم ؟
آدریان با سر پاسخ مثبت داد . آلنا با او همگام شد . احساس عجیبی داشت . در این چند روز سفر با ادریان این حس در هم را داشت . یک تناقض بزرگ بین حس ها و آرمانهایش . نیم نگاهی به دستان رنگ پریده و کشیده آدریان انداخت که یال اسب تکشاخش را نوازش می کرد . به چشمان یاقوتی درشتش که به راه خیره مانده بود . به موهای لخت و تیره ای که روی پیشانیش تاب می خورد . به ان زیبایی بی نقص و بی نظیری که آلنا اطمینان داشت در آینده هم هیچ کس همانندش نخواهد شد . آدریان که متوجه نگاه های مبهوت آلنا شده بود ، پرسید :
- چته آلنا ؟
آلنا به خودش امد :
- چیزی نیست قربان .
اما حقیقت این بود که حالا با همه وجود می خواست تا به این موجود عجیب خدمت کند . حرف هایی که تارا در راه درباره هویت آدریان زده بود هم در این تغییر نگرش بی تاثیر نبود . آلنا یاد گرفته بود که همیشه نگاهی متفاوت به همه چیز داشته باشد و آن حرف ها آنقدر بکر و ناب بود که قلب آلنا را مملو از اطمینان کرده بود . اطمینان از اینکه همگام با یک هیولا قدم نمی زند .
آدریان خیلی بی مقدمه پرسید :
- چطوری من رو پیدا کردی آلنا ؟
آلنا با لحن گیجی پاسخ داد :
- حدسش خیلی سخت نبود .... در واقع .. سالار بهم پبشنهاد داد به اون سمت بیام .
آدریان سکوت کرد و وارد دالان تاریکی شد که آن سرش پیدا نبود .
romangram.com | @romangram_com