#درنده_ولارینال_پارت_382
- آروم باش ویلیام ... این واکنش تو همون چیزیه که دشمن می خواد ... سستی تو یعنی پیروزی اونا .
- قربان ما برای کی داریم می جنگیم ؟ پادشاهمون کجاست ؟ من دوتا از خواهرام رو جلوی چشمم توی اون میدون از دست دادم ... برادرم به شدت زخمیه ... به زحمت تونستم نگهبانا رو راضی کنم که برش گردونن به داخل شهر ..
رزالین اخم کرد :
- ازتون می خوام صبر داشته باشین .
- صبر داشته باشیم ؟ صبر برای چه کسی ؟ برای پادشاهی که از اول جنگ حتی خودش رو نشون نداده .
- ازتون اعتماد می خوام .
- چطوری از این حرف خجالت نمی کشین ... از کسایی که خانوادشون رو به چشم کشته دیدن می خوای که به شاه ترسو اعتماد کنن... نه قربان .. من دیگ نمی جنگم ... تا پادشاه با پای خودش نیاد ... من نمی جنگم ...
سپس شمشیر را روی زمین انداخت . صدها شمشیر پس از آن روی زمین افتاد . ویلیام به سمت دروازه شهر حرکت کرد و فریاد کشید :
- دروازه رو باز کنین . وگرنه میشکنیمش .
رزالین فریاد زد :
- نه صبر کنین ... بایستین ... این یه دستوره .
کم کم خیل عظیمی از لشگریان همگام با ویلیام به سمت دروازه رفتند . رزالین سوار بر اسب به سمت دروازه ها تاخت و گفت :
- همین الان برگردین سر موضع هاتون .
ویلیام گفت :
- ما تا پادشاه شخصا نیاد هیچ جا بر نمی گردیم .
- دروازه هم به هیچ وجه به روی شما باز نمی شه .
romangram.com | @romangram_com