#درنده_ولارینال_پارت_381
- هیچ پیامی همراهش نبود ؟ شاید فقط اسیر شده .
- بعید می دونم زنده گذاشته باشنش ... با وجود اینکه خائن می دوننش .
- با چیزایی که من دیدم ... هیچ چیز قابل پیش بینی نیست .
آگوستا به دروازه شهر نگریست و پاسخ داد :
- نه هیچ چیز ... این قابل پیش بینیه که دیر یا زود این لشگر از روی اجساد به خاک و خون کشیدمون رد میشه و به شهر می رسه .
رزالین گفت :
- شهری که مردمش مسموم شدن و مردن ...
آگوستا خواست چیزی بگوید اما فریاد خشمگین مردی مکالمه آن دو را قطع کرد :
- تا کی ؟؟ چقدر دیگه ؟
چند صد نفر به دنبال مرد حرکت کردند . مرد در چند قدمی رزالین ایستاد و ادامه داد :
- پس پادشاه کی میاد ؟ چقدر دیگه باید جون بدیم ؟ چقدر دیگه باید بجنگیم ؟ داریم سلاخی میشیم ... این نقشه ایه که پادشاه کشیده ؟ پشت اون دروازه ها قایم میشه .. درحالی که ما پشت دروازه ها داریم خون می دیم ... حتی نمی تونیم برای دیدن خونواده هامون بریم .
سربازان زیادی با خروشی ناگهانی حرف های او را تایید کردند . رزالین نیم نگاهی به آگوستا انداخت و گفت :
- آروم باش مرد ... اه اشتباه نکنم اسمت ویلیامه ... تاجر گندم درسته ...
- بله بانوی من ...
رزالین با گامهای استوار نزدیک ویلیام ایستاد و گفت :
romangram.com | @romangram_com