#درنده_ولارینال_پارت_357


به سمت جایگاه پادشاهی که حالا همه سنگ هایش بر اثر سرما ترک خورده بود رفت و روی تخت شکسته سنگی نشست . به رو به رو خیره شد و گفت :

- بهتره بهش عادت کنی ادریان . این جا سرزمینیه که بقیه عمرت بهش حکومت خواهی کرد ...

صدایش در سرسرای یخ زده منعکس شد و پس از آن سکوتی عجیب بر جو حاکم . آدریان اندیشید که فرمانروایی بر این پادشاهی مرده و شهر نفرین شده دقیقا چیزیست که لیاقتش را دارد . این پادشاهی لایق فرمانروایی بود که مردمش را در میان ستیز با مرگ و سرما رها کرده است . به هر حال باید به سرما و محیط مرده شهر عادت می کرد . ابدیت زمان کمی نبود و ادریان قصد داشت همه این جاودانگی درداور را در همین سرزمین یخ زده بگذراند . جایی که همیشه به آن تعلق داشت .

در افکارش غرق بود که سایه ای توجهش را جلب کرد . سایه ای که از کنار دیوار گذشت . آدریان از تخت به زیر آمد و با سرعت به دنبال سایه رفت . بیرون از قصر ایستاد و گوش فرا داد . صدای فرو رفتن پاهایی در برف ها به گوش می رسید . صدا را دنبال کرد . حالا دیگر سایه گوژپشت را هم می دید . به سمت سایه حرکت کرد و جسمی نحیف و خمیده را به دیوار کوبید .

برای چند لحظه مات بدهیبتی چهره ای شد که می دید . صورتی چروکیده و چشمانی متورم و سرخ . دندانهایی شکسته و دستانی قهوه ای و سوخته و چروک شده . آدریان با تنفر گوژپشت نحیف را به گوشه ای انداخت و با لحن چندشناکی گفت :

- تو دیگه کی هستی ؟

گوژپشت بلافاصله شنلش را روی سرش کشید تا چهره منزجرکننده اش بیش از این آدریان را آزار ندهد . با صدای بد گرفته و تلخی پاسخ داد :

- خیلی مهم نیست .

آدریان گفت :

- مهمه ... چون من قراره از این به بعد اینجا باشم ... و تحمل تو اینجا دشواره . هرکی هستی یا هر چی هستی از اینجا برو .

- نمی تونم شاهزاده . جایی رو برای رفتن ندارم .

آدریان چشمانش را تنگ کرد :

- من شاهزاده نیستم .

گوژپشت به طرز نفرت آوری خندید و گفت :

- من شما رو میشناسم شاهزاده ادریان ... شما رو ... برادرتون آیدن رو ... و برادرخوندتون بریان رو .


romangram.com | @romangram_com