#درنده_ولارینال_پارت_356
آدریان پاسخ داد :
- عصاره داغ صمغ بلوط .
- متاسفم ... بلوط های اینجا یخ زدن ...
آدریان سکه طلای درخشنده ای روی میز گذاشت و گفت :
- هنوز هم همین رو میگی ؟
موجود عجیب دستی به گوش هایش کشید و سکه را برداشت . آدریان به برف شدیدی که بیرون از میخانه باریدن گرفته بود ، زل زد . زمستان چقدر بی پایان به نظر می رسید . چقدر همه چیز بی روح مرده بود . هرگز در طول قرن ها زندگی ، به اینجا نرسیده بود . آخر خط و پایان همه امید ها و پایان همه دلبستگی ها . گویی هیچ چیز پشت این پنجره های نیمه بخار گرفته نبود که آدریان به خاطرش بماند . هر چیزی که روزی بهانه زندگی اش شده بود را حالا از دست داده بود . هر کسی که به ان دلبسته بود و هر امیدی که به خاطرش پیش می رفت . هرگز در طول زندگی به این پوچی مطلق و این بیهودگی نرسیده بود . پن نوازنده میخانه موسیقی آرام اما دلنشینی را آغاز کرد . آدریان از جا برخاست . دست یکی از پریزاد ها را گرفت و همگام با او رقص آغاز کرد . قلبش خالی شد . چشمانش را بست و تنها با نت های اسرار آمیز آهنگ همراه شد و با پریزادی که هیچ حرکتی را ناتمام نمی گذاشت . آدریان چرخ زد ، دستش را در میان خرمن بلند و پرپشت موهای پریزاد فرو برد و دوباره چرخ زد . روی یک پایش ایستاد و با پای دیگرش همراه رقصش را از زمین بلند کرد . بغض سنگین گلویش بالاخره به گریه بدل شد . از رقص باز نایستاد حتی با وجود اشک هایی که می بارید . انقدر درمانده و خسته بود که حتی این موسیقی هم آرامش نمی کرد . پریزاد را رها کرد . جام بزرگ از نوشیدنی انگور وحشی را برداشت و سر کشید . موجود گوش دراز به او نزدیک شد و لیوان بزرگی از یک مایع غلیظ طلایی رنگ روی میز گذاشت . آدریان لیوان را برداشت و بو کرد . اندکی از ان چشید و فریاد زد :
- تو موجود کوچیک حقیر داری سر من کلاه میذاری ؟
- نه قربان از آخرین درخت بلوط صمغ گرفتم .
- و تصور می کنی من تا به حال این نوشیدنی رو نخوردم ؟
موجود نحیف پشت میز بار پناه گرفت :
- قسم می خورم تقلبی در کار نیست . همه جا یخ زده ... شما انتظار ندارین که صمغ ها تازه و دلپذیر باشن ... مگه زمستون رو نمی بینین ؟
آدریان لیوان را روی میز رها کرد . سکه طلای دیگری پشت بار انداخت و از میخانه خارج شد . آنقدر آشفته و پریش بود که حتی تحمل خودش را نداشت . روی اسب تکشاخش پرید و بی توجه به برف شدید در حال بارش راه را در پیش گرفت . راهی که تک تک درختانش او را به یاد گذشته می انداخت . به یاد لحظاتی که از دست رزا به خاطر صمیمیت با آلن دلگیر بود و با خود می جنگید تا دلیل این دلگیری را علاقه اش به رزا نیابد . به یاد تمام لحظاتی که با حقیقت خود مبارزه می کرد و گذشته ای که در آن آیدن همراهش بود به عنوان یک دوست و یک همراه که کاملا به آدریان اعتماد داشت . آیدن خاطرات آدریان هیچ شباهتی به مرد سی ساله ای نداشت که در قصر غل و زنجیر شده بود . آیدن خاطراتش نوجوانی هفده ساله بود که به امید نجات عمویش پا در راهی نهاده بود که هیچ حدسی نمی شد درباره مقصد ان زد . مقصدی که حالا به هیولا شدن آن پسرک بی گناه ختم شده بود .
نفهمید چقدر از راه را به چه سرعتی طی کرده است . تنها چیزی که حس می کرد پیچش باد کنار گوشش و سرعتی عجیب بود که حتی نمی توانست باوجودش درختان را درست ببیند . هیچ وقت ندیده بود یک تکشاخ اینهمه تند برود . نزدیک غروب آفتاب که ابرهای سیاه کاملا آسمان را پوشانده بودند ، بالاخره به جایی رسید که تمام این مدت به عنوان مقصد در ذهن داشت . سرما انقدر شدید بود که استخوانهایش بی حس به نظر می آمد . گونه هایش می سوخت اما به واسطه هویتش این سرما برایش کشنده نبود . به دروازه سنگی شهر مرده خیره شد . شهری که تصور نمی کرد روزی به آن پناه بیاورد . شهری که قرن ها پیش با اشتباه احمقانه اش از بین رفته بود . پایتخت نظامی ولارینال در دوره حکومت شاه دالویش . خوب به یاد داشت که به محض احساس خطر جنگ ، دالویش فرمان داده بود از پایتخت فعلی به قلعه شمال غرب بیایند و به یاد داشت که یک ماه از هر سال را برای تقویت نیرو و نظارت مستقیم دالویش به این شهر کوچک نظامی و این قصر می آمدند. با پاهای سست وارد شهر شد . برف چنان لایه ضخیمی روی آن کشیده بود که آدریان تنها چیزی که می دید پستی و بلندی هایی براق و سفید بود . صدای له شدن برف ها زیر پاهایش ذهنش را می آزرد . گاه پاهایش تا بالای زانو در برف فرو می رفت . بدنش از شدت فوران خاطرات و احساسات عجیب داغ شد . علی رغم میلش لحظه به لحظه از گذشته در مقابل چشمانش عبور می کرد . خودش را می دید که همراه با بریان و برادرش آیدن در محوطه قصر نظامی برف بازی می کنند . خودش را می دید که زخمی شده و خون سرخش روی زمین سفید می چکد . زخمی که به سرعت حالا درمان نمی شد و مادرش که او را در امتداد راهروی قصر در اغوش می گرفت . خودش را می دید . خود ده ساله اش را که مصرانه می خواست تا شمشیر پدرش را بچرخاند . پسر بچه ای که محبوب دو برادرش بود . ادریان ده ساله جلو تر از این هیولای امروزی دوید و پشت یک ستون پنهان شد اما فایده ای نداشت . بریان او را یافته بود و آدریان مجبور شد تا خنجر طلای پدرش را تسلیم کند .
سرش را با دست گرفت . نمی خواست هیچ کدام از این خاطرات را به یاد بیاورد اما با ورودش به داخل قصر این تصاویر بیش از پیش به ذهنش هجوم آورد . اولین شمشیری که از برادرش آیدن هدیه گرفته بود و گه گاه با نیلو تمرین می کرد . درست کنار ستونی که حالا کنار پایش شکسته افتاده بود ، نیلو او را مغلوب کرد و آدریان پاسخ اینکارش را در لحظه با زخمی کردن کنار چشمش داد . زخمی که هنوز روی صورت نیلو اسکار شده بود . با قدم های بلند معمولش از کنار آن ستون گذشت . می توانست دالویش و نیکاناس را ببیند که در امتداد راهرو قدم می زدند و بریانی که به بهانه مشغولیتش با آدریان از رو به رو شدن با نیکاناس پرهیز می کرد . آدریان ده ساله حالا در تصاویر ذهن این هیولا بزرگ تر شده بود . حالا یک شمشیر واقعی و تیز را به راحتی می گرداند و بهترین خاطراتش متعلق به همان یک ماهی می شد که به این قصر نظامی می امدند . آدریان سیزده ساله اولین زرهش را در این قلعه پوشید و شمشیر به دست گرفت . در همین قلعه برای اولین با از پدرش اجازه رفتن به شکار با برادرانش را گرفت . آدریان سیزده ساله ای که جذابیت چهره اش توجه هر کسی را جلب می کرد و برادرش ایدن گه گاه به کنایه به او خواهر زیبای کوچولو می گفت . چشمان درشت و آبی و براقی که خود ادریان را گاهی در آینه کاری های قصر جلب خود می کرد . موهای تیره لختی که در پانزده سالگی بیشتر از قبل جذاب به نظر می آمد . آدریان پانزده ساله که حالا اندامی ورزیده و دستانی قدرتمند داشت . همگام با برادرانش مدیریت بخش های مختلف نظامی قصر را بر عهده داشت . شاهزاده جوان و خوشقیافه ای که با نفوذ واژه ها به سپاه جان می بخشید و وقتی کنار دست چپ پدرش می ایستاد مانند ستون محکم و شکست ناپذیری به چشم می آمد . آدریان کنار یک ستون براق و خونین ایستاد . ستونهایی که برف روی آن نمی نشست . دستش را زیر ستون برد و جعبه کوچکی را بیرون کشید . ده سال پیش این جعبه را از زیر خاک بیرون کشیده بود و زیر ستون جای داده بود . جعبه را گشود . نقاشی از چهره آدریان در روز تولد شانزده سالگی اش . درست کنار همین ستون بریان به او گفت که برایش یک هدیه غافلگیر کننده دارد و این جعبه را با نقاشی درونش که کار خودش بود به آدریان هدیه داد .
به چشمان روشن نقاشی خیره شد که با امروزش خیلی فرق می کرد . آن چشمان آبی بی انتها حالا به سرخی یاقوتی خونین بود . راهش را در پیش گرفت . تصاویر خاطراتش زنده تر و واقعی تر از همیشه از کنارش می گذشتند . روز معرفی او به عنوان ولیعهد به جای آیدن . دالویش تاج طلایی آیدن را روی سر او گذاشت و آن شب آدریان را قانع کرد که درباره برادرش همه چیز را فراموش کند . برایش کاملا توضیح داد که آیدن باید زندانی باشد چون رسما از سران جبهه مقابل دالویش شده بود . آدریان ان روز از پدرش چیزی یاد گرفت که هرگز پیش از این حتی درباره بریان هم نیاموخته بود . آن شب آدریان دریافت که می تواند از برادرش متنفر باشد . آدریان به ناگاه فهمید برادرش می تواند با قرار گرفتن در جبهه مقابل دشمنش باشد . آدریان یاد گرفت هر کسی ممکن است روزی دشمنش شود .
شاید اگر ان شب در زندگی اش وجود نداشت امروز با سخاوت پادشاهی را به برادرخوانده اش یعنی بریان یا آیدن می سپرد اما آدریان آموخته بود ، هیچ کس دوست مطلق او نیست . حتی آیدن ، اگر چه احساساتش درباره آیدن منطق دیگری را بروز می داد . اینکه می شود در همه حال کسی دوستش می دارد را ببخشد . حتی برای صدمین بار . و آدریان تردید نداشت که ایدن را دوست می دارد . حتی حالا که انتخابی غیر از ادریان کرده بود .
romangram.com | @romangram_com