#درنده_ولارینال_پارت_355
- تو قهرمان منی پسرم ... تا وقتی برگردم مراقب خانوادمون باش .
جیمی با دلخوری پرسید :
- داری می ری ؟
پادریک پیشانی پسر کوچکش را هم بوسید و به چشمان درشت و معصوم کودکانه اش خیره شد :
- آره .. جیمی باید از شهر محافظت کنیم .
- مراقب خودت باش پدر .
پادریک لبخند زد و دوباره سر جیمی را در آغوش گرفت .. دستی به موهای لایسا کشید و گفت :
- به امید دیدار .
لایسا تا دم در پادریک را همراهی کرد . پادریک دست لایسا را فشرد و گفت :
- بهت قول می دم دوبار همدیگرو می بینیم .
لایسا که به سختی با بغضش مبارزه می کرد ، سر تکان داد و پادریک درب خانه را بست .
* * *
سرمای جانکاهی همه بر دشت و تپه ها حاکم بود و هر چه به سمت شمال غربی بیشتر پیش می رفت ، این سوز و یخبندان افزایش می یافت . شنل خاکستری و سفری کهنه اش را دور تنش محکم کرد و اسب تکشاخش را هی زد تا از تپه بالا برود . تپه ای که به خوبی می شناخت . تپه ای که به رودخانه ای پر آب خطرناک ختم می شد و در کنارش میخانه کوچکی وجود داشت . وقتی به بالای تپه رسید دقیقا با همان منظره ای رو به رو شد که انتظارش را داشت . قلبش به شدت تپیدن گرفت . لحظه های تلخ درست مانند اینکه همین حالا اتفاق می افتادند ، از پرده چشمانش عبور می کردند . رزا با اصرار با او به میدان مبارزه آمده و سر هیچ و پوچ سرش را باخته بود آنهم درست بعد از یک رقص عجیب در میخانه کنار رود .
آدریان از تپه سرازیر شد . رودخانه حالا کاملا یخ زده بود . تکشاخ با پاهای لرزان از رود خانه یخ زده رد شد . ادریان سر گرداند و دوباره به تپه نگریست . گویی سر رزا را می بیند که روی زمین شیب دار می غلتد و وارد رودخانه می شود . گلویش به شدت می سوخت . لبش را به گلوی اسب تکشاخ چسباند و ارواره هایش را در رگ های گرم او فرو برد . کاش مجبور به اینکار نبود . لب برداشت . تکشاخ اما اعتراضی نداشت ، درست مانند تمام دفعاتی که از تکشاخ ها نوشیده بود . به سمت میخانه رفت که شومینه اش روشن بود و چند پن در آن مشغول مهره بازی بودند . از تداعی شدن خاطرات بیزار بود اما ذهنش مدام گذشته را برایش تکرار می کرد . تکشاخ را بیرون در گذاشت . کلاه شنلش را کاملا روی سرش کشید و وارد میخانه شد . چند پریزاد حریر پوش مشغول رقص و اواز بودند . پن ها گاه با پریزاد ها و گاه با نوشیدنی و گاه با مهره بازی سرگرم بودند . ادریان روی یک میز کوچک چوبی نشست . چقدر از حالای خود بیزار بود . یک پادشاه فراری . امیدوار بود دست کم حدسش درست از آب در بیاید و ولارینال بدون اینکه به حال سالاریال بیفتد ، تسلیم استورن ها شود . یک مخنث گوش دراز عجیب به او نزدیک شد و پرسید :
- چی براتون بیارم ؟
romangram.com | @romangram_com