#درنده_ولارینال_پارت_358

آدریان سعی کرد تحیر لحنش را حفظ کند :

- نمی دونم درباره چی حرف می زنی .

گوژپشت عصای کوچک و چوبی اش را از برف بیرون کشید و گفت :

- خیلی خوب می دونی شاهزاده . اما ... باشه ... من مزاحم شما نمیشم ... اگه تا اینجا اومدم ... دنبال غذا بوده . که خب پیدا نمیشه ... فکر کنم این آخرین زمستونی باشه که می بینم . چون دیگه غذایی برای خوردن نیست .

آدریان ایستاد و رفتن گوژپشت را نظاره گر شد . حتی از تن صدای او حالش به هم می خورد . امیدوار بود تا دست کم دیگر او را نبیند حتی ناخوداگاهش پا را فراتر گذاشته و امیدوار بود تا حق با این گوژپشت پشت منزجر کننده باشد و تا زمستان بعدی زنده نماند تا آدریان حتی یک بار در ده سال هم مجبور به دیدنش نشود .

* * *

دو روز از رفتن آلنا می گذشت و هنوز خبری از او نشده بود . پادریک مشک به مشک را به صورت جیره بندی به مردم محبوس در شهر می رساند و هیچ مشکی را پیش از آنکه خودش امتحان کند در اختیار کسی قرار نمی داد . مقاومت لشگر رزالین به طرز حیرت انگیزی دو روز دوام آورده بود و احتمالا روز سوم هم می توانست لشگر مقابل را معطل نگه دارد . البته این مقاومت در نگاه رزالین صرفا به خاطر حفظ عزت ولارینال و حکومت بود اگر نه خودش هم می دانست سرنوشت محتوم جنگی که به راه افتاده بود ، مرگ تک تک افرادش بود . پادریک اما به شدت دعا می کرد تا این مقاومت تا رسیدن آدریان ادامه داشته باشد البته اگر آلنا موفق می شد . پادریک حتی نمی دانست که آلنا توانسته تا از میان لشگر استورن ها سالم بگذرد یا نه ؟ لحظه ای در ذهنش مجسم شد که سر آلنا را هم میان کلکسیون استورن ها ببیند درحالی که شهر به غارت می رود . مو به تنش راست شد . نفس عمیقی کشید و مشک دیگری را امتحان کرد . وقتی پس از چند لحظه دم و بازدمش به سادگی ادامه پیدا کرد ، مشک را به زن مسنی سپرد که به سختی راه می رفت . تا به حال که اب را مسموم نکرده بودند ، حتما رزالین هنوز امید به پیروزی داشت . شیشه کوچک پادزهر را در جیب لباسش چک کرد . نمی دانست چند لحظه پس از مسمومیت فرصت دارد تا خودش را نجات دهد . درباره این سم شنیده بود در عرض یک یا دو بازدم کاملا خون را در بدن می خشکاند اما چیزی درباره نحوه مصرف پادزهر به یاد نداشت . امیدوار بود تا در لحظه مناسب پس از مسمومیت واکنش نشان دهد .

و این تنها چیزی بود که آیدن می دید . تقسیم آب توسط پادریک به مردم عادی . نمی دانست جنگ به کجا کشیده است ؟ و نمی دانست تا کی باید اسیر این غل و زنجیر سنگین و محکم در این اتاق بماند ؟ آخرین ذخیره خون تکشاخش را نوشیده بود و حالا تشنگی گلویش را به شدت می سوزاند . دوباره تلاشش را برای پاره کردن زنجیر ها به کار گرفت اما باز هم مانند هزار دفعه قبل بی نتیجه ماند . با خود اندیشید پس هیولا بودن به چه کار می آید؟ دوباره مچ دستش را به شدت در خلاف جهت غل ها کشید اما زنجیر خیره و محکم صاف ایستاد و حتی بندی هم از آن گشوده نشد . تشنگی داشت عصبی اش می کرد . میل شدید به نوشیدن و بوی خون سربازان محافظ قصر که هر از چندگاهی از کنار درب اتاقش رد می شدند ، مضاف بر اندوه فراموش نشدنی درونش باعث می شد از همیشه خشمگین تر شود . علاوه بر همه این ها ، تصاویر جنگ که از نگاه بریان می گذشت یک لحظه از ذهن آیدن دور نمی ماند . کشته هایی که پشت دروازه های شهر روی هم افتاده بودند و برفی که با خون گرم قربانیان جنگ آب می شد و خونی که پس از چند دقیقه روی برف ها یخ می زد . جنگ بی رحمانه ادامه داشت . آیدن حتی سر کاستار را دیده بود که چگونه به بدن یک کفتار دوخته به عنوان پیش نمایش لشگر حمل می کردند اما از نقشه لشگر ولارینال سر در نمی آورد . هر روز که می گذشت تعداد بیشتری از مردم ولارینال کشته می شدند و گویی همچنان اصرار داشتند بیرون از دروازه شهر مبارزه کنند شاید درست تا لحظه جان کندن .

عطش اینبار شدید تر از قبل آزارش می داد . از این انفعال بیزار بود . از اینکه مدام پشت پنجره بنشیند و به شهر خیره شود . شهری که هر آینه در آستانه لغزان نابودی قرار داشت . هر شب چشمانش را با این فکر می بست که ممکن است فردا شهر را سوخته و غارت شده ببیند . وجودش اما کرخت تر از همیشه بود . سودای پادشاهی از سرش پریده و وجودش آکنده از نا امیدی بود . به واسطه آشنایی با هاران احساس مثبتی نسبت به استورن ها داشت اما حالا با دیدن این حجم از بی رحمی و وحشیگری به این نتیجه رسیده بود که اگر خودش هم به جای هاران بود ، به مردمش پشت می کرد . البته اگر مانند هاران این عهد شکنی به قیمت جانش تمام نمی شد . هاران در میان استورن ها یک استثنا محسوب می شد . خودش معتقد بود که به خاطر انگیزش شدیدی که در او به خاطر خدمت به قلعه سیاه ایجاد شده بود توانست با احساسی که او را وادار به خودکشی می کرد ، مقابله کند . آیدن هم این به این حرف با توجه به قدرت اراده ای که از او دیده بود ، باور داشت . قلبش در هم فشرده شد . هاران هم در لیست از دست رفته های آیدن قرار داشت . افرادی که آیدن می توانست با همه وجود به آنان تکیه کند و حالا زنده نبودند و تنها عضو زنده این لیست ذهنی تنها یک نفر بود . تنها کسی که آیدن با نهایت تاسف و رنج به لیست اضافه کرده بود :

" آدریان "

* * *

برف و سرما دیگر کمتر موجب آزارش می شد . گذران ساعتها برای اسب تکشاخش دشوار تر بود . تکشاخ ها به دشت های آفتابی و گرم و درختان سرسبز جنگلی تعلق داشتند نه سرمای کشنده یک سرزمین نفرین شده . دستی به پشت تکشاخش کشید و خاشاک یخ زده ای را که از زیر برف ها یافته بود را مقابلش گذاشت و گفت :

- من رو ببخش ... چیز دیگه ای پیدا نکردم .

تکشاخ بی هیچ واکنشی شروع به خوردن خس و خاشاک کرد . آدریان به آرامی از میان ستون های سوخته و شکسته گذشت و از بالکن ترک برداشته قصر به بیرون نگاه کرد . برف های دانه درشت به آرامی روی زمین می افتادند و آسمان گرفته و نیلی کبود بود . در همین مدت کوتاه اقامتش در این سرزمین یخ زده تنهایی به شدت او را می آزرد . فکر نمی کرد به این طودی از مردگی و بی روحی شهر حالش به هم بخورد اما گویی هرگز عادت نکرده بود که این همه تنها باشد . همیشه یک نفر ولو برخلاف میل او بود که تنهایی اش را پر کند . با اندوه به برف ها خیره شد . حال روزهای اولی را داشت که در فرار می گذراند . حال روزهایی که رزا به لطایف الحیل تلاش می کرد تا بهترش کند . با موسیقی و قصه و شکار و حالا جای خالی او کاملا احساس می شد . جای خالی اخم هایش ... لبخند هایش ... غرو لند هایش ...

جای خالی حضور آزاردهنده اش .

و حالا آدریان ابدیتی مملو از تنهایی را در پیش داشت بدون هیچ حضور دیگری ولو حضوری آزار دهنده .

romangram.com | @romangram_com