#درنده_ولارینال_پارت_339


موهای بلند بریده شده اش را کنار آینه اویزان کرد و تاج آدریان را روی سر گذاشت . دامن بلندش را پاره کرد و زره آدریان را به تن کرد . بند هایش را آنقدر محکم بست که بزرگی رزه آزارش ندهد . آگوستا لبخندی زد و گفت :

- دلم برات تنگ شده بود رزالین .

رزالین چشمانش را تنگ کرد و در اینه نگریست :

- منم دلم برای خودم تنگ شده بود .

* * *

" خورشید بلافاصله پس از باران از پشت ابر بیرون آمد . رنگین کمان زیبایی روی تپه رو به رویی مشخص بود که منظره بالکن بلند قصر را زیباتر می کرد . بریان دستی به موهای نیمه بلندش کشید و به رنگین کمان خیره شد . صدای ورود ارابه های پر از غذا به قصر حواسش را پرت می کرد . موسیقی سالن میهمانی نیز به قدری بلندبود که به این بالا هم می رسید . بریان انگشتری اش را دور انگشتش چرخاند . اضطراب داشت . همیشه از این رسوم سلطنتی بیزار بود . آدریان و آیدن مشغول آماده شدن بودند اما بریان بیرون در اتاق روی بالکن ایستاده بود . آرزو می کرد این بار دیگر آن واژه نفرت انگیز را نشنود . صدایی از پشت سرش به گوش رسید :

- فکر می کردم رفتی .

بریان سرگرداند . آدریان لباس آبی زیبایی هماهنگ با چشمانش پوشیده بود . نیم تاج نقره ای اش به شدت برق می زد . بریان لبخند زد :

- خیلی خوب به نظر میای آدری!

آدریان با دلخوری گفت :

- اونجوری صدام نکن .

بریان اینبار بلند خندید و گفت :

- باشه آدری !

آدریان شانه هایش را بالا انداخت و گفت :

- به هر حال اونی که باید جذاب به نظر برسه آیدنه . شاهزاده خانم شرقی برای دیدن اون اومده .


romangram.com | @romangram_com