#درنده_ولارینال_پارت_332
- آیدن ... من باید خیلی وقت پیش می اومدم ملاقتت ... خیلی وقت پیش باید حرف می زدیم . نه درباره جنگی که راه انداختی .. نه درباره اتفاقایی که افتاده ... نه درباره هیچ کدوم از مسائل احمقانه شبیه این ... ما باید حرف می زدیم درباره آینده ... درباره گذشته دورمون .
آیدن سرش را پایین گرفت و سکوت کرد . آدریان ادامه داد :
- من و تو چرا اینجا ایستادیم آیدن ؟ من باهات صادق نبودم ... می پذیرم اما هیچ وقت ... هیچ وقت نمی خواستم بهت آسیب برسونم . آیدن ما ...
آیدن از جا برخاست و باگام های آرام و سنگینی که غل و زنجیر عاملش بود از آدریان فاصله گرفت و روی تخت خوابش نشست . آدریان با عصبانیت گفت :
- بهم گوش کن آیدن .
آیدن فریاد زد :
- می تونستی جلوشون وایستی آدریان ... اون الویس بود که مردمت تیکه تیکش کردن ... می تونستی نذاری .
- آیدن خودت رو کنترل کن ... من همه تلاشم رو کردم .
- نه ... نه همه تلاشت رو ... تو پادشاهشون بودی ... فقط ایستادی و تماشا کردی ... حتی نتونستی مالتس بودنت رو به کار بگیری ... حقیقت اینه آدریان ... تو هم می خواستی اون اتفاق بیفته ... می خواستی تکه های بدنشون رو بالای دروازه شهرت ببینی و فکر می کنی اینجوری استورن ها رو می ترسونی ... آدریان ... احمقانه اس اگه فکر کنی از ولارینال میگذرن کسایی که اون بلا رو سر سالاریال آوردن .
آدریان اخم کرد :
- داری اشتباه می کنی آیدن . من هیچ وقت نخواستم اون اتفاق بیفته .
- فرمانده تو رهبری مردم رو بر عهده داشت . همون پسره ابله پادریک .
- اون داشت جلوی جمعیت رو می گرفت .
آیدن با همه قوا داد کشید :
- من ایستاده بودم آدریان ... با چشمای خودم دیدم که جمعیت رو هدایت می کرد .
- تو که می تونستی بشنوی .. اون داشت مردم رو بر می گردوند .
romangram.com | @romangram_com