#درنده_ولارینال_پارت_331
آدریان بالاخره اسبش را هی زد و همچنان متحیر و ساکت با حرکت کند جمعیت همراه شد .
هر تکه از بدن ها را روی نیزه گذاشتند و تمام دروازه شهر را با آنها آذین کردند . هلهله و فریاد های مستانه جمعیت قلب آدریان را سست کرد . آتش بزرگی که در میدان شهر درست کرده بودند و رقص کنان از پیروزی ای صحبت می کردند که تازه تکمیل شده است . جام های لبالب از نوشیدنی و موسیقی شاد و رقاصه هایی که جشن را شادتر می کردند . آدریان اما بالای کنگره قصر ایستاده بود و به قطعه قطعه مثله بدن ها می نگریست که بالای سر در شهر از همین دور هم پیدا بود .
* * *
" مجسمه ویلای حریر پوش شکسته و سوخته کنار پایش افتاده بود . قصر گردان از حرکت ایستاده و خون خشکیده روی دیوار و پله های خود نمایی می کرد . خیابان ها مملو از گوشت های سیاه و جزغاله مردم مقاوم بود و جوی ها هنوز لبالب از خون جریان داشتند . بریان روی زمین زانو زد و دستش را تا مچ در جوی خون فرو برد . لخته های سیاه خون به دستش می خورد و با جریان جوی می گذشت . بوی تند سوختگی بینی اش را می آزرد . بریان از جا برخاست و به خیابان اصلی منتهی به میدان شهر خیره شد . باورش نمی شد این همان سالاریال است . سوخته و نابود شده . درختان و چراغهایی شکسته که کف خیابان افتاده بود . ستون های فرو افتاده و معابد ویران بیش از همه چیز سد راه ها شده بود . بریان گام های خسته اش را روی سنگفرش های خونین خیابان می کشید و پیش می رفت . تمام دستش خیس و سرخ از خون بود و لباس نیم سوخته اش بوی گند مردار می داد . کسی از پشت سر صدایش کرد . سر گرداند . زنی با چشمانی تیره و موهایی قهوه ای در لباس جنگی عجیبی پشت سرش ایستاده بود . روی گونه اش جای زخم عمیق و تازه ای دیده می شد . بازویش نیز به شدت خونریزی داشت . زن اما بی توجه به این زخم ها با اقتدار و بلند گام بر می داشت و شمشیر براقش را حمل می کرد . شمشیر براق بی رنگی که تنها یک رگ سرخ از وسط ان می گذشت . رگ سرخ و درخشنده همچون خون جاری و گرم در میان یخ صیقل داده شده شمشیر . زن با صدای اکودار و قوی اش گفت :
- آماده حرکتیم بریان .
بریان پرسید :
- سر رو چی کار کردین ؟
زن لبخندی معنادار زد :
- به بدن یه کفتار مرده دوختیم . فکر کنم مناسب ترین تمثیل برای کسی مثل اونه .
بریان از کنار زن گذشت و راهش را به سمت اسب سفید قوی اندامی رفت که به یکی از ستون های سوخته بسته شده بود . روی اسب پرید و دوباره به سالاریال نگریست . به تک تک اجزای باشکوهی که حالا شکسته و سوخته طعمه جنگ شده بودند . شاید قرن ها فرصت لازم بود تا این شهر دوباره به شکوه سابق بازگردد . قرنها زمان می برد تا دوباره عروس بی نظیر سرزمین های ساحلی شود .
راهش را به سمت لشگر عظیمی در پیش گرفت که انتظارش را می کشیدند . بریان اما نمی توانست از شهر چشم بگرداند . از مردم آواره ای که میان آن خاکستر ها به دنبال اثری از خانه هایشان بودند و یا گه گاه گوشت های سوخته را برای یافتن کوچکترین نشانه از عزیزانشان بررسی می کردند . بوی مرگ و زغال اجساد بینی همه را می ازرد . تردیدی وجود نداشت که به زودی این مکان معدن بیماری های کشنده و آلودگی می شود . صدای گریه کودکان در آغوش مادران عزادار قلب بریان را می آزرد اما گریزی از تبعات جنگ نبود . بریان از کنار چند نوجوان گریان گذشت که انگشتری را از دستان جزغاله یک جسد بیرون می کشیدند و می گریستند . انعکاس واژه پدر از زبان آنها چند بار در ذهن بریان چرخید . بدون شک این جنگ بدترین جنایت چند قرن اخیر به حساب می آمد . نابودی شهری به زیبایی و شکوه سالاریال . شهری ساحلی که به شهر شادی ابدی معروف بود . شهری که هرگز نمی خوابید حالا مردم نیمه جانش را در تابوت مرگ خویش به آغوش کشیده بود و هر لحظه بیش از پیش زوال می یافت . اسبش را دوباره هی زد و اینبار سریعتر از میان شیون زنان و ناله کودکان و اشک عزای مردم شهر گذشت . نگاهش روی تئون ثابت ماند که ضمادی را به دست یک زن ژنده پوش می داد . حالا معنی حرف تئون را می فهمید که می گفت حمله به سالاریال یعنی مرگ تمدن . "
آیدن با وحشت چشم گشود . از ته قلب امیدوار بود تا کابوس دیده باشد . نمی خواست باور کند آن پیکر محتضری که دیده سالاریال است . شهر سوخته و نابود شده ای که به قهقرای مرگ می رفت . دیگر نمی توانست بیشتر از این وقایع تلخ را تحمل کند . موبه تنش راست می شد وقتی به سرنوشت ولارینال فکر می کرد . به تلخی سرنوشت اتحاد خواهرانه ای که ریشه اش به بیش از هزار سال می رسید . هیچ تصویر و حدسی درباره انگیزه و نقشه بریان نمی زد و نمی خواست هم به آن بیاندیشد . برایش هیچ چیز جز گذران دقیقه ها مهم نبود و این ساعت های لعنتی آنقدر کند می گذشت که تحمل هر ثانیه اش مانند تحمل شلاقی بر بدنه افکارش بود . تصور اینکه یک جاودانگی بی حد و مرز پیش رویش دارد ، حالش را به هم می زد . چطور باید ابد را تحمل می کرد ، در حالی که ثانیه برایش مانند یک قرن می گذشت . روی تختش لم داده و به سقف خیره مانده بود . سقف برایش اما پرده ای بود که مدام تصاویر وحشتناکی را تکرار می کرد . تکرار تصویر بدنهای قطعه قطعه . تکرار جمعیتی عظیم که همچون سیلابی دهشتناک همه چیز را می بلعید و پیش می رفت و تصویر جدیدی که از نابودی سالاریال داشت . صحنه های دردآوری که تحملش از او بر نمی آمد .
همه چیز در سکوتی جانفرسا فرو رفته بود حتی سر و صدای عادی قصر هم دیگر به گوش نمی رسید . برای آیدن هیچ کدام از این ها فرقی نداشت . تنها چیزی که می خواست پایان این لحظه های عذاب آور بود . هیچ کس به ملاقاتش نیامد . حتی در این مدت آدریان را هم از پنجره ندیده بود . تشنگی فشار شدیدی به او می آورد اما درد و رنجی که روحش می کشید ، اجازه غلبه هیچ حس دیگری را نمی داد . آیدن جز غم و نا امیدی هیچ حس دیگری نداشت . حتی عذاب وجدان و پشیمانی . از جا برخاست . به سختی غل های را با سر رو صدای زیاد روی زمین کشید و کنار پنجره ایستاد . مچ دست ها و پاهایش به شدت زخمی و ترمیم می شد . آنقدر این جرح و مرهم تکرار شده بود که کم کم به آن عادت کرده بود . قصر همچنان ساکت و سرد و بی روح به نظر می آمد . هر از چند گاهی چند سرباز از کنار حوض رد می شدند که وظیفه حراست از قصر را بر عهده داشتند . با بی حوصلگی روی کاناپه نشست اما بلافاصله صدای باز شدن قفل در توجهش را جلب کرد . آیدن سر گرداند . درب به آرامی گشوده و پیکر سپید پوشی وارد شد . آیدن اخم کرد . پوشش سپید و براق آدریان چشم آیدن را می زد .
آدریان در را پشت سرش بست و با تردید به آیدن نزدیک شد . جام نقره فامی را کنار آیدن روی میز گذاشت و اندکی دور تر نشست . آیدن جام را به سختی سر کشید . سوزش گلویش برطرف شد . سکوت کرد . نمی خواست چیزی بگوید . حرف های زیادی ته گلویش سنگینی می کرد . یک دنیا اعتراض اما ترجیح داد خشمش را در نطفه خفه کند . نمی خواست ناگهان منفجر شود و همه خشمش را بیرون بریزد . نه دست کم در برابر آدریان .
آدریان گفت :
romangram.com | @romangram_com