#درنده_ولارینال_پارت_330
- بپر .. تهش رودخونه اس ... بپر تو آب .. احتمال زنده موندنت بیشتره .
رز و راجر با همه قوا میله را هل دادند . الویس روهان را به سمت باریکه خروج برد . روهان گفت :
- با من بیا .
- نمی تونم .. تو برو ... نمی خوام مثل سایر هم خون هام با نسل و وارث ولارینال رفتار کنم . تو آخریشی روهان .
میله ای دیگر را به سمت جمعیت پرت کرد . روهان مصرانه برای ماندن گفت :
- من آخریش نیستم . بریان هست ...
الویس چند لحظه کوتاه درنگ کرد و سپس فریاد زد :
- برو .. الان وقت این حرفا نیست ... برو روهان .
- نمی تونم تنهاتون بذارم .
- ما از پس خودمون بر میایم . برو .. الان دیوار مقاومت می شکنه .. این میله ها اونقدر هم محکم نیستن .
روهان اما همچنان ایستاد . الویس با عصبانیت گفت :
- به امید دیدار روهان .
سپس سینه اش را هل داد و از تنها راه خروج که دره ای بلند بود ، پرت کرد . الویس بلافاصله به سمت رز و راجر رفت . مقاومت میله ها اما در هم شکسته بود . جمعیت عظیمی ، چند برابر گروه اول به سمتشان یورش بردند و راه خروج دره را هم بستند . راجر گفت :
- کارمون تمومه .
حدود صد نفر یک جا به سمتش یورش بردند او را به سمت محوطه قصر کشاندند . رز دست الویس را فشرد اما جمعیت امان نداد . در میان سیل مردم خشمگین دستهایشان رها شد و همراه با موج جمعیت وارد محوطه قصر شدند . نگاه الویس روی آدریان ثابت شد که شمشیر به دست سوار بر اسب سعی دارد جمعیت را متفرق کند اما گویی از او هم کاری بر نمی آمد .
آیدن کپه موی قهوه ای یک زن را میان جمعیت دید و در نهایت چهره آشنای مردی که با همه وجود می شناختش . آدریان را دید که به زور تیغ راهش را به سمت الویس باز می کند . اما جمعیت بیشتر از آن بود که شکافته شود . پاهای آیدن سست شد . هر سه نفر را می شناخت . رز را .. راجر را و الویس . باور نمی کرد مشغول تماشای چه صحنه ای است . الویس سر بلند کرد . با همه وجود تقلا می کرد تا از سیل دستانی که گرفتارش کرده بودند رهایی یابد . رز اما تسلیم موج جمعیت با چشمانی اشکبار الویس را تماشا می کرد . شیپورچی های آدریان تا نفس داشتند در بوق و کرنا هایشان دمیدند اما گویی هیچ چیز نمی توانست مانع این جمعیت افراطی و خشمگین شود . آیدن با چشمانی خیس بی آنکه بتواند کاری انجام دهد تنها شاهد حادثه بود . غل و زنجیر ها به قدری محکم و سنگین بود که عملا اجازه هیچ کاری را به او نمی داد . آدریان راهش را بیشتر باز کرد اما جمعیت بیشتر در هم فرو رفت و در لحظه ای که باورش برای آیدن دشوار تر از هر چیزی بود ، رز ، راجر و الویس درون اقیانوس مردم فرو رفتند . آیدن دیگر نمی توانست هیچ کدامشان را ببینند . آدریان با همه قوا فریاد زد و جمعیت را هل داد اما پس از چند ثانیه دستی کنده شده از بدن بالای دستها رفت . آیدن مانند زنان بیوه جیغ کشید . دست و پس از ان پاهای کنده شده . انگشتان بریده شده و سری بدون چشم . آیدن لبه پنجره را گرفت تا روی زمین نیفتد . سه بدن تکه تکه و مثله روی دستان می چرخید و فریاد شادی جمعیت . سر آیدن گیج می رفت . آدریان متحیر و مات جمعیتی را دید که دور اسبش می چرخیدند و هلهله کنان تکه های بدن سه اسیر را روی دستانشان می گرداندند . آیدن به سر کبود الویس زل زد که در حدقه اش چشم نداشت . آن یشم های براق حالا جایی زیر دست و پای این جمعیت له شده بود . ان چنان مات مانده بود که نمی توانست واکنشی نشان دهد . درست مانند آدریان که در سکوتی معنادار فرو رفته بود و به سر ها و دست ها و بدن ها و پاها نگاه می کرد . تمام بدن آیدن کرخت شد . حتی دیگر اشک هم از چشمش نمی بارید . این حجم غم بیش از تحملش بود . لبهایش کبود شد و قلبش گرفت و در هم فشرد .
romangram.com | @romangram_com