#درنده_ولارینال_پارت_329
این جمله نه تنها بازدارنده نبود که قوت جمعیت را بیشتر کرد . رز به الویس چسبید . الویس گفت :
- تو هم مثل من نمی خوای بمیری .
رز پاسخی نداد . جمعیت درب را گشود و به سمت آنها یورش برد . الویس اما نخستین حمله اش را آغاز کرد . قلبه دو تن را یک جا از سینه بیرون کشید و گلویشان درید . رز و راجر جرات پیدا کردند .
الویس گفت :
- یه راه خروج هست .. منتهی به دره .. باید از اونجا بپریم . راه رو نگه دارین .
سپس دو قلب دیگر را از سینه دو تن بیرون کشید . جمعیت کمی جا زد .
رز گفت :
- چجوری ؟
- میله ها ی زندان ...
- چی ؟
الویس و راجر به قلب جمعیت زدند . رز هم به تبع از انها به مبارزه پرداخت . روهان اما بی پناه و درمانده ایستاده بود . الویس میله ای نیزه بلندی را به سمت جمعیت پرت کرد . بیست نفر یک جا فرو افتادند . راه باریکی به سمت بیرون باز شد . رز ، راجر و الویس کناره راه را با یکی از میله های کنده شده سلول ، سد کردند . الویس فریاد :
- برو روهان .
روهان گفت :
- این جا دره اس .
الویس یکی از میله های زندان را مقابل سینه جمعیت گرفت :
romangram.com | @romangram_com