#درنده_ولارینال_پارت_328
- برگرد پدر ... نذار مجبور به کاری بشم که نمی خوام .
- که روی پدرت شمشیر بکشی ؟
- شما بهم یاد دادین که دستور پادشاه ارزش هر کاری رو داره ... پدر من دستور دارم اونا رو زنده نگه دارم .
- من پدرتم .
پادریک چشمانش را بست و سعی کرد با بغضش مبارزه کند :
- پدر ... اون پادشاه منه .
پیر مرد شمشیرش را روی زمین انداخت به سمت میله های زندان قدم برداشت . پادریک فریاد کشید :
- نه .. پدر .. اینکارو نکن .
جمعیت به دنبال پیرمرد رهسپار شد . پادریک چشمانش را بست . قطره ای اشک از چشمش چکید و شمشیرش را با همه قوا چرخاند . تیغه شمشیر به سینه پیرمرد و سر چهار تن دیگر برخورد کرد و پیکرشان نقش زمین شد . الویس به پادریک که اشک بی امان از چشمش می بارید خیره شد و گفت :
- هیچ شانسی نداریم .
راجر گفت :
- این قرار نبود آخرش باشه .
الویس پاسخ داد :
- نه .. این آخرش نیست . این پایان ماست .
جمعیت پادریک را به شدت پس زد و به سمت میله ها هجوم آورد . صد ها دست میله ها را با همه قوت تکان می دادند . کسی با تبر چند بار به قفل ضربه زد و جمعیت با قدرت بیشتری میله ها را تکان می داد . صدایی از بیرون به گوش رسید :
- پادشاه داره میاد .
romangram.com | @romangram_com