#درنده_ولارینال_پارت_327


در ورودی زندان که چهارتاق باز شد و پس از مدتی . الویس با وحشت یک قدم به عقب برداشت . تعداد باور نکردنی ای از مردم کرور کرور وارد زندان شدند . رز و راجر هم از جا برخاستند و کنار روهان و الویس ایستادند . الویس دست رز را فشرد و گفت :

- برای کشتن ما اومدن .

پادریک مقابل قفس ایستاد و شمشیر کشید و فریاد زد :

- هر کسی به میله ها نزدیک بشه می میره .

چهار سرباز دیگر کنار پادریک ایستادند و شمشیر کشیدند . راجر ، الویس ، رز و روهان به هم نزدیک تر شدند و حالا شانه هایشان به هم چسبیده بود . الویس رو به پادریک کرد و گفت :

- چرا داری ازمون دفاع می کنی ؟ تو فرمانده آدریانی ... من میشناسمت .

پادریک فریاد زد :

- این هم دستور پادشاه آدریانه . _ سپس رو به جمعیت کرد _ من شوخی نمی کنم . هر کی نزدیک بشه می میره .

صدایی گفت :

- از پس هممون بر نمی آی .

جمعیت فریاد کشان به سمت میله ها رفت . الویس به همراه سه تن دیگر برای بار دوم یک قدم به عقب رفت . پادریک و پنج سرباز به سمت اولین گروه مهاجمان حمله بردند . پادریک در حالی که به شدت عرق کرده بود شمشیر می زد اما ناگهان ایستاد و رو به پیرمردی که مقابلش بود گفت :

- پدر . برو عقب .

جمعیت ناگهان پشت سر پیرمرد از حرکت ایستاد . پیر مرد با خشم گفت :

- بزن پاد ... من رو هم بکش .. درست مثل بقیه هم وطن هات که به خاطر این هیولاها کشتی .

پادریک اینبار فریاد زد :


romangram.com | @romangram_com