#درنده_ولارینال_پارت_326

- کشتن اون اسرا هیچی بهمون نمی ده .

صدای نا آشنایی فریاد زد :

- انتقام ... اقتدار .

پادریک فریاد زد :

- اقتدار یعنی فراتر از دستور پادشاه عمل نکنی و قدرتمند بمونی . نمی دونین دارین چی کار می کنین ... دارین با تبر درختی که سالها نسل اندر نسل برای رشدش زحمت کشیدیم و تازه داره برامون ثمر می ده رو از بیخ و بن می برید .. دارین خشکش می کنین .

صدای دیگری گفت :

- از سر راهمون برو کنار پادریک وگرنه مجبور می شیم از روت رد بشیم .

جمعیت به سمت زندان قصر هجوم برد . پادریک به سمت زندان دوید و بالای سکوی ورودی آن ایستاد و با همه وجود فریاد زد :

- اجازه نمی دم رد بشین .

اما صدایش در همهمه جمعیت گم شد

آیدن مانند همیشه با غل و زنجیر سنگین پاهایش به سختی به سمت پنجره حرکت کرد و پرده را کشید . منظره ای که می دید را باور نمی کرد . مردم با خشم و فریاد های متحد به سمت زندان قصر حرکت می کردند و مرد جوانی که آیدن می شناخت ، جلوتر از همه با خشم چیزی می گفت . آیدن خواست گوش فرا دهد اما فریاد مرد جوان که اگر اشتباه نمی کرد نامش پادریک بود ، با وجود صدای جمعیت به گوش آیدن نمی رسید . نمی فهمید سربازان غربی از چه چیز عصبانی هستند . نمی دانست انتقام چه چیز را می خواهند از زندانیان بگیرند . حتی نمی دانست درباره کدام زندانیان سخن می گویند . یک قدم به جلو برداشت تا به چهارچوب پنجره تکیه کند اما غل سنگین دستانش آزارش می داد . در دل لعنتی فرستاد و به آشوبی که در قصر شده بود نگریست . کمی دورتر در سلول چهار نفره ای راجر گفت :

- شما هم می شنوین ؟

الویس با شنیدن سر و صدا از جا برخاست و به سمت میله ها رفت . روهان پرسید :

- چه خبر شده ؟

رز با دقت گوش داد و گفت :

- مردم دارن به سمت زندان میان . یه جمعیت انبوه . صداهاشون تو سرم می پیچه .

romangram.com | @romangram_com