#درنده_ولارینال_پارت_333
- نه آدریان .. من احمق نیستم . دیگه نمی تونی حقیقت رو برای من تحریف کنی .
آدریان از جا برخاست و مقابل آیدن ایستاد . آیدن نگاهش را به زمین دوخت . آدریان شانه او را گرفت و فشرد :
- آیدن . تو هنوز ولیعهد منی . اشتباهات تو باعث نمیشه ازت متنفر بشم . آیدن ... تو دیدی من با دخترم چطور معامله کردم وقتی مقابل من ایستاد اما تو ... من حتی اگه بخوام که نمی تونم با تو اونطور رفتار کنم ... من نمی تونم بلایی سرت بیارم . کریشنا دختر من بود اما من اصلا ندیدمش ... آیدن .. تو توی دستای من بزرگ شدی ... هنوز آیدن پنج ساله رو می بینم که توی چشمات داره همه تلاشش رو می کنه تا خودش رو بهم نشون بده .
آیدن دست آدریان را پس زد :
- نمی فهمم درباره چی حرف می زنی ... نمی تونی من رو با این حرف ها خام کنی آدریان . من دیگه هفده ساله نیستم ... من بیشتر از سی سالمه ... من یه هیولام آدریان . برای من حالا فقط خشمه که معنا داره .
آیدن اما می دانست این حرف حقیقت ندارد . حتی خشم هم تسلیم احساس یاسی شده بود که بر همه وجود آیدن حکم می راند . آدریان چند قدم به عقب برداشت . ذهنش به شدت آشفته و پریشان شد . شاید انتظار پاسخ متعادل از آیدن فکر احمقانه ای بود . شاید میان آنها هیچ رابطه ای معنا نداشت . آدریان در دل به خوش خیالی خود خندید . به همه خوشبینی احمقانه ای که داشت . درباره آیدن ، درباره مردمش که تصور می کرد بی هیچ چون و چرایی گوش به فرمانش هستند . حتی درباره خودش . خوش بین بود که این بار از پس حکومت و فرماندهی کل بر می آید ، به غرور غلبه می کند و موفق می شود آیدن را از مرگ قریب الوقوع نجات دهد . اما اصلا نمی فهمید چرا همه چیز ناگهان به هم ریخته بود . اوضاع پیچیده و عجیبی که حتی خود او هم از پسش بر نمی آمد . از طرفی مرگ فجیع الویس او را به شدت می آزرد و از طرف دیگر نابودی سالاریال که حالا آیدن هم از آن مطلع شده بود . آدریان نمی دانست چطور اما به هر حال آیدن می دانست . البته با توجه به آشوب اخیر قصر بعید هم نبود به گوشش برسد .
سکوت سنگینی میان آن دو بر قرار شد . آدریان می خواست حرف بزند و مطمئن بود آیدن هم لبریز از حرف های نگفته است اما نفس عمیقی کشید و بالاخره تصمیمش را گرفت . نمی خواست چیزی به آیدن بگوید . حتی یک کلمه دیگر . ترجیح داد همه ناگفته هایش را در وجود خودش دفن کند و دیگر هیچ چیز نگوید . نه حالا و نه هیچ وقت دیگر . انباشته های نامحدود واژه هایی که برای گفتن آماده کرده بود به درد نمی خورد . با گام های بلند و آرام به سمت در رفت . آیدن سر گرداند . قدم های آدریان کند شد اما از تصمیمش بر نگشت . حتی اگر آیدن قصد گفتن چیزی داشت ، او نمی خواست بشنود . این گام ها شبیه آخرین رشته های پیوندش با آیدن بود که هر لحظه سست تر و گسسته تر می شد . در را گشود . قدم به بیرون اتاق گذاشت . اندکی درنگ کرد اما سر برنگرداند . نمی خواست هیچ چیز تصمیمش را سست کند . آیدن بی تردید روزی قربانی بازگشت تابستان می شد اما ادریان دیگر خودش را مقصر نمی دانست . این انتخاب خود آیدن بود و هیچ کاری از آدریان بر نمی آمد اگر نه این همه تلاش بی ثمر نمی ماند . درب را قفل کرد و با قدم های سست به سمت اتاق استراحتش پیش رفت . این تنها آیدن نبود که آدریان قصد رها کردنش را داشت .
با توجه به اخباری که دو روز پیش برایش آورده بودند ، دیگر چیزی به رسیدن استورن ها به دروازه پایتخت ولارینال نمانده بود . امروز صبح هم نیلو هشدار داده بود که ممکن است این آرامش حاکم بر پایتخت به شب نکشد . شاید همین اضطراب بود که آدریان را وادار به ملاقات آیدن کرده بود . مقابل آینه ایستاد . شنل سپیدش را گوشه ای انداخت و تاج پادشاهی اش را از سر برداشت . بند های لباس سلطنتی اش را گشود . کمد کوچکی را باز کرد . شنل سفری خاکستری رنگ و کهنه ای را بیرون کشید .چکمه های چرم براقش را در آورد وکفش های رنگ و رو رفته قدیمی را پوشید . شیشه کوچکی برداشت و از ظرف درون کمد مقداری از خاکستر معطر را در آن ریخت و بو کرد . با تردید شیشه را در جیب شنلش گذاشت . شمشیرش را دور کمرش محکم و خنجر کوچک یخ ساز را در لباسش تعبیه کرد . نیم نگاهی به اتاق بزرگ و سلطنتی انداخت . قفسه سینه اش به شدت خود را در هم می فشرد . احساس بدی داشت . درست مانند قرن ها پیش که همه چیز را ترک گفته و به انسوی مرز ها و سرزمین انسانها گریخته بود . سعی کرد خودش را قانع کند که تصمیم درستی گرفته است اما هنوز احساسی در وجودش مانند نفس لوامه عمل می کرد و او را ترسو می خواند . حقیقت این نبود و آدریان با همه وجود این را می دانست . رفتن او فقط و فقط برای این بود که بیش از پیش به کسی آسیب نرساند . مردم غرب و پایتخت هرگز تسلیم فرمان او نمی شدند . این مانند روز برایش روشن بود . تنها راه زنده ماندن برای این مردم تسلیم شدن بود و اگر آدریان می ماند آنها هرگز دست از جنگ بر نمی داشتند . رفتن آدریان آنها را مجاب به تسلیم می کرد . علاوه بر همه اینها برای آدریان دیگر حکومت جذبه ای نداشت . پادشاهی ای که به وسیله آن نتوانست مقابل یک عده افراطی بایستد و همخونش را از آن مرگ وحشتناک نجات دهد ، برایش دیگر هیچ معنایی نداشت . آدریان مجبور شد بایستد و مرگ الویس را به چشم ببیند . نه تاج و نه تخت هیچ کدام در ان معرکه کارساز نشد . کسی به در کوبید :
- سیاه پوش هستم سرورم .
آدریان با اندکی تردید گفت :
- بیا تو .
سیاهپوش وارد شد اما با دیدن آدریان در آن هیات زوار در رفته مات و مبهوت ماند :
- اینجا چه خبره اعلی حضرت ؟
آدریان با اوقات تلخ پاسخ داد :
- من رو با اون لقب صدا نکن نیلو . من تاج رو به قصر پس دادم . اوناهاش رو میزه .
romangram.com | @romangram_com