#درنده_ولارینال_پارت_302

همهمه جمع تشدید شد . آدریان دستش را به نشانه سکوت بالا برد و گفت :

- من نمی تونم ولیعهد رو اعدام کنم . کسی چه می دونه .. احتمال زیادی وجود داره که با مرگ اون زمستون وحشتناک تر بشه .

صدای بلندی از میان جمعیت گفت :

- فرماندهاش رو اعدام کنین .. اسرا رو .

واژه انتقام حاصل از جمعیت از در و دیوار می بارید . آدریان که نگرانی نا محسوسی در نگاهش بود به الویس نگریست . الویس دست زنجیر شده رز را فشرد و گفت :

- پایانش می تونست هر چیزی غیر از این باشه .

رز با صدایی گرفته گفت :

- تلخی این پایان خیلی کمتر از تلخی وقتیه که بریان از جنگ جا زد . برای اولین بار احساس کردم اشتباه کردم ... الویس ... من هیچ وقت به اینجا نرسیده بودم .

الویس بی توجه به همهمه جمعیت و ادریانی که متفکرانه به زمین نگاه می کرد ، لبخند زد و گفت :

- رز .. روز اولی که تو رو پشت دوچرخه آیدن دیدم فکر نمی کردم اینجا و اینجوری تموم بشیم . فکر نمی کردم تنها کسی باشی که دلم بخواد کنارش بمیرم .

رز خندید اما بغض در گلویش خفه اش کرده بود . الویس ادامه داد :

- فکر نمی کردم دیگه به هیچ زنی واقعا این رو بگم اما رز .. من خیلی دوستت دارم .

قطره ای اشک از چشم رز چکید . آدریان بالاخره به حرف آمده بود :

- بسیار خب ...

اما پیش از انکه حرفی بزند ، ملیساندرا فریاد زد :

- نه ... نه قربان ..خواهش می کنم ... خواهش می کنم .. بهشون آسیبی نرسونین .

romangram.com | @romangram_com