#درنده_ولارینال_پارت_290
آدریان به سمت راه پله رفت و گفت :
- فکر نمی کردم با این چهره از تو رو به رو بشم آیدن .. من اومدم اینجا تا خودم رو قانع کنم ... نباید بهت آسیب برسونم .. اومدم تا خودم رو قانع کنم که همه چیز رو ازت نگیرم .. اومدم تا حد اقل یه دلیل .. یه دلیل برای صدمه نرسوندن بهت پیدا کنم . تو به من یه کوه دلیل دادی تا با تو هم مثل شورشی های دیگه رفتار کنم ... مثل بقیه حریف هام .
آیدن سرش را بالا گرفت و با اعتماد به نفس حرفی را زد که تا کنون به زبان نیاورده بود :
- من عطش تخت رو احساس می کنم آدریان .. اون دیوانه وار منتظر منه ... آخرین باری که کسی با این عطش جنگیده سرنوشت زیبایی نداشته .
آدریان ایستاد و پس از اندکی درنگ گفت :
- من اعتقادی به این خرافات ندارم .. تخت زیر نشیمنگاهم بسیار بسیار راحته ... من لرزشی احساس نمی کنم .
- اینم یه حقیقته که داری ازش فرار می کنی ... اون تخت من رو می خواد . فقط من رو ...
آدریان سر گرداند و پرسید :
- سوال اینجاست آیدن ... تو هم اون تخت رو می خوای ؟
آیدن سکوت کرد و به آدریان زل زد . این سوال میخکوبش کرد و انگار سطلی از آب یخ رویش ریخته بود . آدریان بی آنکه حرف دیگری بزند از راه پله ها پایین رفت . آیدن می خواست صدایش کند . می خواست مقابلش زانو بزند و به پادشاهی او اعتراف کند . می خواست انگشترش را ببوسد و برایش قسم وفاداری بخورد . می خواست تا آخر عمر به او خدمت کند اما نیرویی فراتر از اراده اش او را متبخترانه بالای پله ها نگه داشته بود . صدای آدریان را شنید که رو به همراهانش می گفت :
- به قصر بر می گردیم .
دختری گفت :
- شیلا هنوز برنگشته سرورم .
- شیلا خودش تصمیم میگیره با ما بیاد یا نه ؟ ... بریان ... از ملاقاتت خوشحال شدم .
آیدن از پله ها پایین رفت . آدریان با دیدن او درنگ کرد . آیدن گفت :
- به امید دیدار آدریان .
romangram.com | @romangram_com