#درنده_ولارینال_پارت_291
بریان اما پیش از حرفی گفت :
- شکست دوبارت به خاطر غرور احمقانت باید دیدنی باشه آدریان .
آدریان پاسخ داد :
- حتی اگه این شکست در کار باشه بریان .. تو اون وقت زنده نیستی که ببینیش .
قبل از هر جوابی درب مهمانخانه باز و شیلا وارد شد . آدریان سر گرداند . شیلا پرسید :
- داریم بر می گردیم به قصر ؟
اما با دیدن آیدن سکوت کرد و منتظر ماند . آیدن با خشم از شیلا چشم برداشت . آدریان نیم نگاهی به همراهان آیدن انداخت و از در خارج شد .
بریان با عصبانیت رو به آیدن کرد و خواست حرفی بزند اما آیدن مانع شد :
- هیچی نگو بریان ... هیچی ... به اندازه کافی امروز بهم فشار وارد شده .
- باید بهم گوش کنی .
- متوجه نیستی بریان ... اونی که همین الان پشت سر آدریان به قصر برگشت ... ملکه من بود ... آدریان بهترین دوست من بود .
- اما ..
- بهت دستور می دم بریان که تمومش کنی .. بعدا حرف می زنیم .
- دنبال کردن دستوراتت داره سخت میشه سرورم .
آیدن با خشم فریاد زد :
romangram.com | @romangram_com