#درنده_ولارینال_پارت_283


- بهتره تنها باشیم .

آدریان به افرادش اشاره کرد . هر سه تعظیم کردند و از پله ها پایین رفتند . ملیساندرا که اندکی سر زنده به نظر می رسید ، الویس و روهان را با خود به طبقه زیرین برد . بریان اما همچنان کنار پنجره ایستاده بود . آیدن گفت :

- بریان ... ترجیح می دم تنها با آدریان صحبت کنم .

بریان با گام های بلند به ان دو نزدیک شد و رو به آدریان گفت :

- کاش تو هم احساسی که من الان دارم رو داشتی آدریان .

آدریان نیم نگاهی به بریان انداخت و گفت :

- دستور رو نشنیدی بریان ؟ پادشاهت بهت دستور داد اتاق رو ترک کنی .

بریان بین آن دو و کنار میز ایستاد و بی توجه به حرف ادریان ادامه داد :

- ما اینجا ایستادیم آدریان .. من ... تو و آیدن .

آدریان پشت پلکی نازک کرد اما چیزی نگفت . بریان ادامه داد :

- نمی تونی ببینی ؟ من شنیدم مالتس ها حافظه خوبی دارن آدریان .... همون چشمای سبز ... همون موهای مواج ... آیدن .

آدریان با لحن سردی گفت :

- من برای مرور خاطراتم اینجا نیومدم بریان .

- شاید اما گاهی خاطراتن که تو رو مرور می کنن ... چه سرنوشت عجیبی . فقط می خوام یادت بیارم ... یادت بیارم وقتی که توی یه چشم سبز مثل این نگاه کردی و کشتیش ... می خواستم یادت بیارم به برادرزاده هات ... به هم خونت رحم نکردی .

ادریان از جا برخاست و گفت :


romangram.com | @romangram_com