#درنده_ولارینال_پارت_282

- نمی دونم ... آیدن .. نمی دونم . اون مدتهاست که به زور حتی با من حرف می زنه .

- بهم دروغ نگو .

شیلا با استیصال گفت :

- دروغ نمی گم ...

آیدن با خشمی که درونش را می سوزاند ، مدتی به چشمان الماسی اش خیره شد و سپس از شیلا فاصله گرفت و به سمت مهمانخانه حرکت کرد . در را با شدت گشود . با دیدن او همه از جا برخاستند . یکی از سربازان گفت :

- سرورم . فرمانده بریان و شاه آدریان و همراهانش بالا منتظرن .

آیدن بی آنکه چیزی بگوید از پله ها بالا رفت . الویس و روهان و ملیساندرا که کنار در ایستاده با هم مشغول پچ پچ بودند ، با دیدن او ساکت شدند . بریان کنار پنجره ایستاده بود و به ابرهای سیاه که هر از چند گاهی می غریدند نگاه می کرد . آدریان روی صندلی میهمان خانه نشسته و همراهانش پشت سرش ایستاده بودند .. بریان با دیدن آیدن سر گرداند . آیدن به سمت میز آدریان رفت و گفت :

- خیلی که منتظرتون نذاشتم .

آدریان شانه ای بالا انداخت و گفت :

- نه زیاد . شیلا کجاست ؟

آیدن اخم کرد :

- باید وقتی بدون اعتراض اون رو با من می فرستادین می فهمیدم که چقدر مطمئنین اون بهتون وفاداره .

آدریان پرسید :

- چی شده ؟

- هیچی ... مطمئنم برای شما غیر قابل حدس نیست .

آدریان ابرویی تاب داد . آیدن ادامه داد :

romangram.com | @romangram_com