#درنده_ولارینال_پارت_263


- نمی دونم .

آیدن دستان بریان را فشرد . بریان با تحیر به او خیره شد و گفت :

- عجیبه . یه احساس عجیبی دارم .

سالار پرسید :

- چه احساسی ؟

- قلبم انگار سست شده ... و دستام انگار .. انگار دستهام ... چشم هام .. همه چیز درباره حواسم تغییر کرده .

سالار گفت :

- تو هنوز یه الفی ... هیچ تبدیلی صورت نگرفته .

بریان روپوش بلندی پوشید و با گامهای پر از تردید ، از چادر بیرون رفت . صدای هق هق ملایم آیسار که از دور به گوش می رسید قطع شد . آیدن هم از چادر خارج شد . بریان از چادر دور شد و به سمت تخته سنگی رفت که آیسار به ان تکیه داده بود . آیسار سر گرداند . برق شوق را می توانست در چشمان آیسار ببیند . بریان ایستاد اما او به سمتش دوید و با نهایت اشتیاق در آغوشش کشید . بریان اما با تحیر به اطراف زل زده بود . آیسار را از خودش جدا کرد و با تعجب و صدای وهم زده ای گفت :

- این ... غیر قابل توصیفه .

الویس و تئون هم به آیدن و سالار ؛ بیرون از چادر پیوستند . بریان نزدیک یک اسب دورگه شد و یالهایش را لمس کرد . آیدن معنی هیچ کدام از این حرکات را نمی فهمید . مهم هم نبود . اهمیت زنده بودن بریان در نگاه آیدن چند برابر بود . ته قلبش اما هنوز اندکی می لرزید . از عواقبی درباره اش هشدار گرفته بود ، وحشت داشت و امیدوار بود آن صدا تنها حاصل توهمش بوده باشد . بریان به آنها نزدیک شد و گفت :

- خیلی عجیبه ... همه چیز عجیب بود .. من می خواستم از اون در رد بشم اما پدرم گفت همراهش برگردم ... گفت قبلا انتخابش کردم .

آیدن سرش را پایین گرفت . نمی خواست درباره آن صدای ذهنی عجیب چیزی بگوید . دیگر حتی درباره اش کنجکاو هم نبود . تنها به بریان نگاه می کرد که یک بار دیگر نفس می کشد . صدای شکسته شدن چوب خشکی نظر همه را به خود جلب کرد . آیدن سر گرداند . رز با چهره ای رنگ پریده در حالی زخم های روی دستش ترمیم شده بود به سمت آنها می آمد . لبخند رضایت و شادی آیدن وسیع تر شد . الویس در حالی که از شدت شوق سر از پا نمی شناخت ف گفت :

- باورم نمیشه ... باورم نمیشه

تئون بلافاصله انگشت خودش را برید و کنار لبهای رز برد و گفت :


romangram.com | @romangram_com