#درنده_ولارینال_پارت_262

آیدن مقابل بریان نشست . نگاهی به رز انداخت که سرد و مرده روی تخت کوچک دراز به دراز افتاده بود و به بریان که با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کرد . چشمانش را بست تا تمرکز کند اما از شدت خستگی به خواب رفت . چشم که گشود ، نزدیک طلوع بود . باد سردی از پرده خروجی چادر به داخل اتاق می آمد . سالار و تئون هم روی صندلی در حالی که سرشان روی میز بود به خواب رفته بودند . الویس هم کنار تخت رز نشسته ، خوابیده بود . آیدن سر بلند کرد و به بریان نگاه کرد . بدون شک مرده بود . از جا برخاست و بیرون از چادر رفت . انقدر غمگین بود که نمی دانست چه کند . پاهایش را به سختی روی زمین می کشید . به آسمان بی ستاره و ابری خیره شد . پایان همه چیز را به چشم می دید . شاید پایان دنیا را ...

سرش گیج می رفت . صدایی در سرش می پیچید .

- می خوای زنده بمونه ؟

هیچ چیز عجیبی نمی دید . تنها صدای غریبی که او را نسبت به بقیه صداهای اطرافش کر کرده بود . دوباره طنین صدا به گوشش افتاد :

- می خوای زنده بمونه ؟

آیدن بی درنگ پاسخ داد :

- می خوام .

- مطمئنی ؟

- بیشتر از هر چیز دیگه ای .

- مهم نیست چی پیش بیاد .

آیدن درنگ کرد . به این اندیشید که اگر بریان بمیرد ، رز برای هیچ قربانی شده و الویس برای هیچ عذاب می کشد و جنگ آیدن سر هیچ نا تمام می ماند . زمستان هم هرگز تمام نمی شد . چه اتفاقی بدتر از اینها مگر ممکن بود ؟

- مهم نیست چی پیش بیاد .. فقط می خوام زنده بمونه .

صدا اما هیچ نگفت و از بین رفت . آیدن حالا دوباره صدای هوهوی باد و رقص درختان و پچ پچ سربازان را می شنید . نیم نگاهی به چادر انداخت که سایه یک مرد عریان در روشنایی آن دیده می شد که از تخت بریان برخاسته است . آیدن با ناباوری به سمت چادر دوید و پرده ان را کنار زد .

باد سوزناک زمستانی وارد چادر شد و فضا را سرد کرد . آیدن اما آنقدر حیرت زده و مات مانده بود که هیچ حرکتی از او بر نمی آمد . سالار از شدت سرما چشم گشود و او نیز محو تماشای بریان ماند . پوستی شفاف تر و چشمانی براق تر . خود بریان هم قادر به تکلم نبود . آیدن با ناباوری به سمتش دوید و بدنش را لمس کرد . بریان عطسه ای کرد و به آیدن نگریست . آیدن از سر شوق خندید و گفت :

- خوبی ؟

بریان نیم نگاهی به رز انداخت و با اندوه پاسخ داد :

romangram.com | @romangram_com