#در_تمنای_توام_پارت_196


سام است به سوی در چرخید و گفت:سام زود....

با دیدن آلما متعجب شد.آلما با بغض نگاهش کرد و گفت:خوبی؟

نگاهش دوخته شد به پهلوی باندپیچی شده نکیسا!

نکیسا زیر لب گفت:پسره ی دهن لق خوبه بهش گفتم به کسی نگو.

آلما خود را به او رساند لبه ی تخت نشست و گفت:چرا نباید بگه؟ ها؟ مثلا نمی فهمیدم چی شده؟

نکیسا مهربان نگاهش کرد و گفت:اتفاقی نیفتاده که اینقد نگرانی، ببین چقد خوبم.

آلما با بغض گفت:دروغ نگو روزبه گفت درد داشتی مسکن بهت زدن.

نکیسا با لبخند گفت:خوبه آدم یه آشنایی دکتر داشته باشه که بهش خبر بده ها.

آلما لبخند زد و گفت:دیشب گفتم دلم شور می زنه.لعنتی می دونستم یه اتفاقی می افته.

نکیسا خندید و گفت:دیوونه...اتفاقه دیگه...

آلما با اخم گفت:دیوونه خودتی!

نکیسا دست آلما را گرفت و گفت:نگران نباش خوبم.خیالت راحت.می بینی که سرحال دارم باهات حرف می زنم.

آلما نفس عمیقی کشید و گفت:به زور خودمو رسوندم....بیتا و روزبه پشت درن.

نکیسا با عشق نگاهش کرد و گفت:نمی خوام فعلا غیر تو کسی رو ببینم.

آلما لبخنذ زد با شیطنت گفت:تو که به سام گفتی به من نگه.

نکیسا حق به جانب گفت:می خواستم نگران نشی خانومم.

-اوه...اگه نمی گفتی خودم می کشتمت.

نکیسا خندید و گفت:چه ترسناک؟!

آلما به نکیسایش که حالا مرد زندگیش بود نگاه کرد.چقدر این مرد را دوست داشت.صدای نکیسا توجه اش را جلب کرد.نکیسا با جدیت گفت:

-حالم خوب بشه عروسی می کنیم.

آلما متعجب نگاهش کرد و گفت:به این زودی؟!

نکیسا یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت:کجاش زوده؟ اگه...نامزدیمون بهم نمی خورد الان زنم بودی.

آلما با لبخند سرش را تکان داد و گفت:برنامه ریزی نکن تا دایی اینا نیومدن.

-تو فکر اونا نباش.اونا راضین.

-تو اوج تابستون آخه؟ گرما؟

-تو کاری به این کارا نداشته باش.برو دنبال لباس عروس و کارای زنونه مردونه هاش با من.

و چقدر دلش ضعف می رفت برای این مردونه های نکیسایش!

آلما سرخوش خندید و گفت:نه بابا....چه سرعت عملی!

نکیسا خواست جواب دهد که صدای گوشی آلما توجه اش را جلب کرد گوشی را از جیب مانتویش در آورد با دیدن نام کیان اخم هایش را درهم کشید.نکیسا پرسید:کیه؟

romangram.com | @romangram_com