#در_تمنای_توام_پارت_195
رفت و حالا...
بیچاره دست خودش نبود و گرنه آ*غ*و*ش خواستنی محبوب کجا و ماموریتی که با جان بازی می کرد کجا؟
به بیمارستان که رسیدند بیتا به روزبه زنگ زد که جلویشان بیاید.ماشین را که پارک کردند خواستند داخل شوند که نگهبان جلویشان را گرفت.صدای روزبه توجه شان
را جلب کرد:آقای کرمی خانوما با من هستن.
آقای کرمی با اخم گفت:آقای دکتر اینجا قانون داره.
روزبه لبخند زد و گفت:می دونم اما الان ضروریه.
به آلما اشاره کرد و گفت:نامزدشون تیر خورده باید بره دیدنش.
آقای کرمی با همان اخم گفت:زود برگردین.
آلما با قدرشناسی به روزبه نگاه کرد و گفت:کدوم بخشه؟
روزبه گفت:باهاتون میام.
با هم به سوی بخش رفتند.آلما با نگرانی پرسید:حالش چطوره؟
روزبه لبخندی اطمینان بخش زد و گفت:خوبه آلما خانوم.یکم درد داشت که بهش مسکن زدن.
آلما با اخم گفت:لعنت به این ماموریتا.
روزبه و بیتا لبخند کمرنگی روی لب نشاندند.بیتا گفت:خسته به نظر می رسی روزبه؟!
روزبه دستی به صورتش کشید و گفت:امروز عمل داشتم.تازه تموم شده بود که زنگ زدی.
بیتا دست در بازوی روزبه انداخت و با لوندی گفت:خسته نباشی آقای من.
روزبه لبخند پرزنگی روی لب آورد اما نتوانست جواب دلبرهای همسرش را جلوی آن همه پرستار و مریض که در رفت و آمد بودند بدهد.به نزدیک اتاق نکیسا که
رسیدند سام از اتاق بیرون آمد با دیدن دو دختر جوان به سویشان آمد و گفت:
-سلام، زود رسیدین.
بیتا رو به سام گفت:سلام آقای پورکرمی!
سام با خشرویی جوابش را داد.روزبه گنگ نگاهشان کرد که بیتا لبخند زد و گفت:
-روزبه جان آقای پورکرمی از همکلاسی های ماست.
به روزبه اشاره کرد و گفت:ایشونم همسرم هستن.
سام با خشرویی با روزبه دست داد و گفت:خوش بختم.
روزبه هم اظهار خوشبختی کرد.آلما با نگرانی گفت:بیداره؟
سام سرش را تکان داد و گفت:ازم قول گرفت به کسی نگم اما خب من باید به یکی خبر می دادم.
بیتا ناگهان پرسید:شما چه نسبتی با نکیسا دارین؟
سام لبخند زد و گفت:همکار و دوستیم.
بیتا متعجب نگاهش کرد که آلما با عذرخواهی از همه به سوی اتاق رفت.در را باز کرد و با ضربان قلبی تند و داخل شد.نکیسا نگاهش به پنجره بود با فکر اینکه
romangram.com | @romangram_com