#داغدیدگان_پارت_144
همین هم شد دستاویزی برای دعوت به شام وجمع کردن کارمندان شرکت ..ابولفضل که طبق معمول دست راست رئیس شرکت بود ...امیرحسین هم گرچه رتبه ی پائین تری نسبت به او داشت ولی میشد گفت به همان صورت عزیز ومهم شناخته میشد ..
همه سرخوش وراضی برای یک شام وشب نشینی عالی ..صابون به شکمشان مالیده بودند ..فروغ اما ..دلش میخواست هرطوری که شده از زیر بار این دعوت شانه خالی کند ..ولی نتوانست نه بیاورد ..همه ی کارمندان جمع شده بودند وجای خالی او بدجوری مشهود بود ..به اجبار بند وبساطش را جمع کرد وپشت سر جمع راهی رستوران شد ..
بچه هایی که ماشین نداشتند ..خودشان را مهمان ماتیز کوچک فروغ کردند وتا بدان جا برسند مخ فروغ را بار فرغون کردند ...فروغ که عادت به این همه سر وصدا نداشت جان به لب شد تا به رستوران رسیدند ...
رستوران سفیر فضای خوبی داشت ..معلوم بود از قبل برای بچه های شرکت رزرو شده که همه ی صندلی هایش خالیست ..
فروغ خسته از یک روزِ پرکار وسر وصدای بچه ها، گوشه ای نشست وکیفش را روی زانوهایش گذاشت ..اصلا میلی به امدن نداشت ..دخترهای شرکت بازهم کنارش نشستند ...فروغ اه نیمه بلندی کشید وسر به زیر انداخت ..دلش هوای صندلی راکش را کرده بود که روی ان لم دهد ویک فنجان چای داغ بنوشد ..
امیرحسین که قیافه ی درهم فروغ را دید با فاصله ی یک صندلی کنارش نشست ...بی حوصلگی از سروروی فروغ میبارید ...
با خنده پرسید ..
-چرا اینقدر بی حوصله اید ..؟
فروغ که تازه متوجه امیرحسین شد به اجبار نیم لبخندی زد وصادقانه گفت ..
-حوصله ی جمع های شلوغ رو ندارم
امیرحسین بی اختیار ظرف میوه را جلوی دستش گذاشت ومهربان تر از قبل گفت ..
-مثل اینکه امروز توفیق اجباری داشتید که با ما شام بخورید ..یکم اخم هاتون رو بازکنید که به بقیه هم بچسبه ...
romangram.com | @romangram_com