#داغدیدگان_پارت_145

فروغ لبخند گشاده ای زد وسر خم کرد ونفهمید که ابولفضل ان طرف میز چگونه به لبها وخنده اش دیده دوخته وخون خونش را میخورد .

سمیه فرهودی که شاهد صحبت های درگوشی امیرحسین وفروغ بود به خنده گفت ..

-چه خبره فروغ ..با اقای پیمانی خیلی عیاق شدی ..؟

فروغ درجا سرخ شد ..به هیچ عنوان حاضر نبود حرفش روی زبان ها بیفتد ..

-این چه حرفیه ..؟اقای پیمانی جای برادر من هستن ..

سمیه که با این حرفها از رو نمیرفت ابرویی تاب داد وزمزمه کنان گفت ..

-ما هم باورمون شد ..

صدای خنده ی دخترها بلند شد ورنگ ابولفضل به کبودی زد ..

شام ان شب خورده شد ولی با یک تفاوت ..ابولفضل زهر نوش جان کرد به جای باقالی پلو با گوشت ..

تمام مدت رسیدگی های ریزودرشت امیرحسین را دید وجانش را به لبش رساند ..بدبختی انجا بود که حتی نمیتوانست از سر میز شام بلند شود ..نشست وقاشق قاشق زهر هلاهل درحلقش ریخت وشاهد خوش خدمتی های امیرحسین شد ..هرچند که امیرحسین بیچاره کار زیاد شاقّی نمیکرد ..فقط کمی بیشتر از بقیه به فروغ میرسید ..

همین ها هم شد اغاز طوفان بین ابولفضل وفروغ ...

***

فروغ پوشه ی ابی رنگ را برداشت ورهسپار اتاق ابولفضل شد ..هرچند که نه دلش میخواست ونه قدم هایش یاری میکرد ..بعد از برخورد تند دیروز واقعا از او دل زده شده بود ..حس میکرد هیچ وقت ابولفضل را نمیشناسد ..از طرف دیگر یاد امیرحسین افتاد ..امیرحسینی که این روزها درگیر شیوا شده بود وفروغ با گوشت وپوستش علاقه ی تازه نورسته ی امیرحسین به شیوا را لمس میکرد ...

romangram.com | @romangram_com