#داغدیدگان_پارت_143
شیوا صدای بلند وهشدار دهنده ی زنگ های خطر را به وضوح میشنید ..امیرحسین دچار سوءتفاهم شده بود وکم کم در منجلاب این فکر وخیال غرق میشد ..
پس بدون فوت وقت مسلسل وار گفت ..
-من یه بار ازدواج کردم..تو همین ازدواجم اشتباه هم کردم ..همین ازدواج وهمین یه اشتباه بزرگ برای هفت پشتم کافیه ..دیگه پشت دستم رو داغ میکنم فکر ازدواج بیفتم ..راستش..حقیقت اینه که ؟؟
موتور شیوا خاموش شد ..نمیتوانست حقیقت را بگوید ...اصلا چه میتوانست بگوید ..اینکه بیشتر از همیشه عاشق امیرحسین شده ونمیتواند این دوری واین نزدیکی را تاب بیاورد ..یا اینکه بگوید با هر بار قدم گذاشتن به سوئیت کوچکش از خجالت اب میشود ..یا شاید هم بگوید هربار از بوئیدن عطر تنش حتی از فاصله ی یک متری مست میشود ویاد ایام خوش گذشته برایش تازه میشود ..؟
نه نمیتوانست ....محال بود لب بازکند ..فقط میتوانست به نرمی خواهش کند تا دیگر به دیدنش نیاید ..نیاد واورا به خودش عادت ندهد که اگر میرفت دیگر نمیتوانست جای خالیش را تحمل کند در این روزهای بی کسی ..شدیدا دوست داشت این سودای شیرین را در نطفه خفه کند ..
امیرحسین که با شنیدن حرفهای شیوا نفس اسوده ای کشیده بود با قطع شدن جمله ،کنجکاوانه منتظر باقی حرفهایش ماند .ولی لبهای شیوا از هم باز نشد که نشد ..تا بالاخره امیرحسین طاقت نیاورد ...
-شیوا ..؟چرا میگی دیگه نیام ..؟اومدنم اذیتت میکنه ..؟همسایه ها حرفی زدن ..؟
وخودش جواب خود را داد ..
-میدونم اومدنم به اینجا اون هم برای زنی با شرایط تو ممکنه مشکل ساز بشه ..ولی من ...من ...
امیر حسین هم نتوانست اقرار کند ..شاید هنوز زود بود ...یا شاید امیرحسین هنوز هم از گذشته وشیوا میترسید ..امان از بازی های چرخ گردان ..هردو عاشق... هردو ترسیده ..در حسرت داشتن دیگری دست وپا میزدند وراه به جایی نداشتند ..
امیرحسین در لحظه قیام کرد ونگاه خیس شیوا را به جای گذاشت ..شیوایی که اندک کورسوی امید هم در دلش خاموش شده بود ..
****
پنج شنبه عصر بود ..یه عصر دلگیر دیگر ...ولی دردل رئیس وسهامداران شرکت سوری بر پا بود ..گویا با یکی از بزرگترین شرکت های طرف مقابل قرار داد بسته بودند وحال همگی با دمشان گردو میشکستند ...
romangram.com | @romangram_com