#داغدیدگان_پارت_140


(اره ساخته است ..فقط هیکل نحست رو از زندگی زن من بردار وبرو ..برو وبذار این زن برای من بمونه ..بذار این حسرت سیزده ساله تموم بشه ..)

ولی برخلاف حرف دلش زبانش چیز دیگری گفت ..

-نه کار خودمه ..

امیرحسین با حسن نیست شانه اش را فشرد

-امیدوارم مشکلت زودتر حل بشه وروکارت تاثیر نذاره ..

وبعد به چشم بهم زدنی راهش را کشید ورفت ..

روزهایی که میگذشت ابولفضل شده جن وفروغ شده بسم الله ..ابولفضل این رزوها حتی دیگر توان نگاه کردن به محبوبش را هم ندارد ..از ترس نگاهی بین امیرحسین وفروغ حتی سمتشان هم نمیرود ..فقط منتظر است تا امیر حسین با یک جعبه شیرینی خبر ازدواجشان را در بوق وکرنا کند ..تا با خیال راحت تیر خلاص را بزند واز زندگی فروغ ناپدید شود ..

بیچاره ابولفضل خودش هم خبر نداشت با این دوری ها وسردی هایش فروغ را رنجیده تر از قبل میکند ..فروغ که خبر از حال دل هردو مرد ندارد ، در دنیای اعداد ورقم هایش گم است ..مهم کارش است ولذتی که از انجام کار میبرد ..

ابولفضل وحس هایش ...امیرحسین ودل نگرانی هایش جایی در دنیای او ندارد ..فروغ تازه توانسته یک پله بالا رود وتمایلی به دیدن افق ندارد ..زندگی حالش خوب است ..چه احتیاجی به افق های بالاتر ...!!

اما امیرحسین ..امیرحسینی که حس های خفته ی وجودش سر از نو زنده شده اند ..حس هایی که روزی بدجوری اورا واله ی شیوا کرده بود ..

امیرحسین خبر از دلش داشت ..میدانست دوباره دارد سر از نو عاشق میشود ..عاشق شیوا وسوئیت کوچکش که بوی غم وغصه ازگوشه به گوشه ی ان میچکد ..عاشق سادگی های تازه ی شیوا ..اینکه شیوا چقدر فرق کرده ..چقدر مادرانه رفتار میکرد ..چقدر زن شده ...دیگر مثل سابق به فکر قروفر خودش نبود ..حتی یک دوست هم برایش نمانده که محض رضای خدا بخواهد وقتش را با او بگذارند ...

امیرحسین به خوبی لمس میکرد که حال تنها کس شیوا.. اوست ..وهمین حس باعث میشد نتواند دل بکند از سوئیت کوچک چهل متریش ..حتی وقتی شیوا با مهربانی بدرقه اش میکرد وامیرحسین در کمال ادب واحترام با او خداحافظی میکرد بازهم دلش پیش شیوا میماند ..دلش میماند ودل نگران تر از قبل پیش زهرا سادات بر میگشت ...


romangram.com | @romangram_com