#داغدیدگان_پارت_141
حالا که یک سال واندی از مرگ مستانه وآن سهل انگاری بچگانه گذشته دردهایش هم کمرنگ تر شده ..دیگر حتی شیوا را هم مقصر نمیداند ..به هرحال شیوا جوان بود وطالب تفریح ..شاید امیرحسین به خاطر علاقه ی خودش به بچه .. زودتر از حد موعود دست وپای شیوا را با به دنیا امدن مستانه بسته بود ..هرچه که بود حال دید ونگرش امیرحسین تغیر کرده بود
ولی زهرا سادات خوابهای دیگری میدید ..تغیرات ودیر امدن های امیرحسین را گذاشته بود پای اشنائیش با مادر وحید..پسری که کنار به کنار مستانه خاک شده .او را دیده بود ..زن معقولی بود ..خوش صورت هم بود ..دیگرازخدا چه میخواست فقط زنده باشد وخطبه ی عقد زن وپسرش را بشنود ..همین وبس ..
زهرا سادات که خبر از دوباره شیدا شدن امیرحسین نداشت ..خبری هم از شیوا نداشت ..به خیال خودش فکر میکرد امیرحسین شیوا را به همراه مرگ مستانه به قبرستان خاطرات فرستاده ..
روحش هم خبر نداشت که کار هرروزه ی امیرحسین سر زدن به شیوا شده ..اینکه هرغروب با دست پر به دیدن شیوا برود وسعی در رفع کردن احتیاجاتش داشته باشد ..هرچند که این کارها دست امیرحسین نبود ..ذاتش این بود که از کسی حمایت کند ..مسئولیت بپزیرد ومراقبت کند وچه کسی بهتر از شیوای نادم وافسرده که حتی دل خدا هم به حالش میسوخت وبه رحم می امد ..چه برسد به امیرحسینی که قبلا یک بار طعم عاشقیش را چشیده ..
شیوا اما دل به این رفت وآمدها نمیداد ..خوش رو بود ..خوش برخورد ..با جان ودل هم از امیرحسین پذیرایی میکرد ..ولی فکر میکرد تمام کارهای امیرحسین به خاطر همان حس دلسوزی ذاتی امیرحسین است ..همان احساس مسئولیت پذیری که جزو لاینفک اخلاقش بود ودیدن همین ها ..همین بزرگواری ها ومحبت های کم ونایاب امیرحسین شیوا را هرروز وهرروز میسوزاند وخاکستر میکرد ..هرروزکه در را پشت قامت بلند امیرحسین میبست یک دل سیر زار میزد وخودش را لعنت میکرد که چرا همچین مرد خوبی را دستی دستی به دامن زن دیگری فرستاده ..شب را با گریه میخوابید وصبح با چشمهای پف کرده سرکار حاضر میشد ..وامیرحسین هرروز با دیدن رنگ وروی پریده وهیکل نذارش بیشتر از قبل سرگشته میشد که چرا هیچ بهبودی ای در احوالات شیوا نمی بیند؟..چرا با وجودم تمام ملایمات امیرحسین ..شیوا بیشتر از روز قبل افول میکند؟ ..امیرحسین خودش هم خبر نداشت که وجودش درد است ودرمان ..زخم است ومرهم ..فقط آب شدن شیوا را میدید وخنده های مرده اش را ..وهر بار سردرگم تر ..نگران تر ..وعاشق تر از قبل درب سوئیت کوچک شیوا را میبست وبار نگرانی هایش را به دوش میکشید ..
داستان به انجا رسید که امیرحسین اخر سر تاب نیاورد ولب باز کرد ..
-شیوا ..؟
شیوا همانگونه که حواسش به مرتب قاچ کردن خیارهای پوست کنده بود زیر لب جانمی گفت ..هرچند ارام ..هرچند سبک جوری که امیرحسین شک داشت این جانم را درست شنیده یا نه ..
-میخوای بریم دکتر ؟
شیوا سر بلند کرد ..غم عالم دوباره در دلش ریخته بود ..یعنی اینقدر نذارو رقت انگیز شده بود که امیرحسین برایش دل میسوزاند ..؟هرچند که دلش به درد میامد از فکر به این حس که تمام کارهای امیرحسین از روی احساس مسئولیت است ولی دل کوچک ومهنت زده اش به همین هم راضی بود اما با این جمله ی اخر.. کاخ ارزوهایش درجا شکست ...غرور بند زده اش هم شکست ..
به ارامی بشقاب حاوی خیارو سیب پوست کنده را جلوی امیرحسین گذاشت وسر به زیر زمزمه کرد ..
-میشه ازت یه خواهشی کنم ..؟
امیر حسین مشتاقانه لب زد ..این روزها حاضر بود هرکاری برای شیوا انجام دهد ..فقط شیوا رو به راه شود ..حتی به یک خوب شدن نسبی هم راضی بود ..
romangram.com | @romangram_com