#داغدیدگان_پارت_139

ابولفضل با دیدن امیرحسین گر گرفت وعصبانیتش را سر امیر حسین نگون بخت خال کرد ...

-فکر کنم بهتره این مسائل رو بسپری دست من ..

امیرحسین دوستانه شانه اش را گرفت ..

-چی شده ابولفضل چند وقته بی اعصاب شدی ..؟

ابولفضل خیلی دلش میخواست سربه تن امیرحسین نباشد ..ولی چه کند که خوشبختی ولبخند روی لب فروغ برایش مهم تر است ..حتی اگر به خاطر این لبخند فروغ را به مرد مقابلش ببازد ..

نفس سنگینی کشید وخسته از یک شبانه روز بی خوابی سر تکان داد ..

-چیزی نیست داداش ..یارم داره میره ..دستم به هیچ جا بند نیست ..

ابروهای امیرحسین مثل فنر بالا پرید ..یارش میرود ..؟یار ابولفضل ..؟از ابولفضل بعید است گفتن این حرفها ..؟

-چی میگی پسر ..؟

ابولفضل لبخند زد ..شاید هم پوزخند ..

-گفتم که قاطی کردم بی خودی به خانم معروفی گیر دادم ..

-کاری از دست من ساخته است ..؟

ابولفضل دلش میخواست فریاد بزند ..

romangram.com | @romangram_com