#داغدیدگان_پارت_138


دیگر بدتر از این نمیشد ..چرا مادرش زنگ زده؟ ..نکند به خاطر رفتار دیروز عصرش بوده ..؟مریم بانو دلخور شده ..؟فروغ هم که دلخور بوده ..

مغز ابولفضل درحال انفجار بود ..تا عصر به زور سرکرد ..ساعت پنج که رسید نفهمید چگونه وسائلش را جمع کرد وپشت ماشینش نشست ..حتی جواب سلام پیمان را هم با یک تک بوق داد ..

یک سره پشت شیشه ی پنجره رفت ولی از پشت حریرهای افتاده ی اتاق که چیزی معلوم نبود ..نا امید شد ..ولی بازهم ایستاد ..جرات یک لحظه کنار رفتن را هم نداشت .مبادا که فروغ لحظه ای پرده را کنار بزند وابولفضل بالاخره نفهمد چه اتفاقی برایش افتاده ..

ساعت ها گذشت ..ابولفضل خسته شد ..کلافه شد ولایه های حریر اتاقِ فروغ از هم باز نشد که نشد ..صندلی راک ساکن ماند وابولفضل دل نگران ماند وبالاخره شب سحر شد وروز از نو شروع شد ..

فردای ان روز ابولفضل بی خواب بود وفروغ بعد از خوردن کلی اب میوه وسوپ های رقیق بی حال وتب دار ..

ابولفضل که از ان همه چشم انتظاری بی جواب شاکیست با دیدن فروغ سد راهش شد وعقده ی یک روزه را باز کرد ..

-خانم معروفی این چه وضع کار کردنه؟ ..هنوز یه ماه نشده اومدید به این شعبه اونوقت مرخصی روزانه میگیرید ..؟

فروغ که دیگر از دست ابولفضل به ستوه امده تنها پاسخ داد ..

-حق با شماست ..از این به بعد سعی میکنم مرخصی نگیرم ..

صدای خش دار فروغ دل میسوزاند چه برسد به دل پراز نگرانی ابولفضل را ..ابولفضل در جا از حرفی که زده پشیمان شد ولی کار از کار گذشته وفروغ از کنارش گذشته بود ..

امیرحسین که در لحظه های اخر سر رسیده وتنها صدای فریاد وجواب معقول فروغ را شنیده بود جلو امد وبه ارامی گفت ..

-به نظرت زیاد تند نرفتی ..؟


romangram.com | @romangram_com