#چشمان_سرد_پارت_255


-النازودیگه

خنده ای کردوگفت

-هی درمورددخترخاله نامزدم درست حرف بزن

-بروبابا!انگارچه تحفه ای هم هست؟

-راست میگی!ولی خدایی منم حالم گرفته شد.امابیخیال خودمونوعشقه

من هم خنده ای کردم وگفتم

-عشقست خواهرم!

بعدهم دوتامون باهم گفتیم

-فایتینگ!

بعدهم باهم خداحافظی کردیم.ازاونجایی که قراربودبریم به کوه ومن عاشق این بودم که توی کوه کلی ساندویچ باطعمای مختلف داشته باشم تصمیم گرفتم که زودخریدبکنم وبیام چندتاچیز درست کنم والبته ازمامان هم عذرخواهی

بااین فکرم که امشب پیششون نیستم اخمام روجمع کردم اماچه میشدکردنمیتونستم برنامه بچه هاروبهم بزنم

به ساعت نگاهی کردم ساعت دو ونیم بودفوراخودم روبه سوپری سرکوچه رسوندم وچیزایی که لازم داشتم روخریدم

خونه که اومدم مرغ وسیب زمینیم روگذاشتم که آب پزشه تاخود یه دوش میگرفتم

بعدازدوش گرفتن موهام روخشک کردم وبعدازاتوی موکشیدن خواستم برم پایین که یه دفعه کرمم گرفت برخلاف همیشه آرایش کنم بالبخندرفتم طرف وسایلایی که خیلی وقت بودازشون استفاده نکرده بودامیدوارم خراب نشده باشن

یه آرایش ملایم شامل سرمه وریمل ورژلب کم رنگ کردم واومدم پایین بااینکه آرایشم کم بوداماخوشم اومده بودتغییرکرده بودم

نگاهی به ساعت انداختم قراربودپنج بیان دنبالم تندتند سالادالویه رودرست کردم وتوی نوناپیچیدم بعدهم چندتاساندویچ پنیروخیاروالبته سبزی درست کردم.گرچه ساده بوداماخودم خیلی دوست داشتم

بعدهم یه فلاکس بزرگم روکه برای مواقعی که بادوستام بیرون میرفتم خریده بودم روپرازچایی کردم وهمه روتوی یه سبدمسافرتی گذاشتم ورفتم تاخودم آماده بشم

خوب چون میخوام کوه برم بایدیه تیپ راحت بزنم واسه همین یه مانتوی ارتشی کوتاه بایه شلواریشمی راحت پوشیدم بایه شال مشکی کفشای کوهنوردیم روهم گذاشتم دم درتااوناروبپوشم خیلی توشون راحت بودم ازتیچم خنده ام گرفت بیشترشبیه دختربچه های سرتق شده بودم اماخوب خودم راحت بودم

موهام روتوی صورتم مرتب کردم ونگاهی به خودم انداختم بعدازآماده شدن کامل نگاهی به ساعت کردم که یه ربع وقت دارم رفتم توی سالن که دیدم باباومامان بیدارن ازشون عذرخواهی کردم وموضوع تفریح روگفتم که مامان خندیدوگفت

-بروعزیزم!خوش بگذره

بعدهم چشمکی زدوگفت

-اینجوری من راحت ترمیتونم به مقرحکومتیت شبیخون بزنم

من هم خنده ای کردم وبعدازبرداشتن وسایل وابته یه فلاکس آب رفتم پایین.نمیدونم چرامن همه چی برداشته بودم یعنی اوناچیزی برنمیداشتن؟نمیدونم!به هرحال من عادت دارم.اوناهم اگه برداشته باشن که مشکلی نیست

تارفتم پایین حسام وطرلان والبته دخترخاله هاش هم که همراهشون بودن رسیدن.طرلان تانگاش به من افتادبااخم پایین اومد

داشتم باتعجب بهش نگاه میکردم که گفت

-این چه تیپیه؟شبیه این دختربچه های پرروشدی!

-چشه؟خیلی هم خوبه

-کجاش خوبه؟بدوبروعوضش کن

ازاونجایی که خوشم نمیومدکسی بهم دستوربده وتوکارم دخالت کنه جدی شدم وبالحن سرم گفتم


romangram.com | @romangram_com