#چشمان_سرد_پارت_241
دستم روروی لبش گذاشتم وگفتم
-هیچی نگو!
بعدهم جلوش زانوزدم وگفتم
-طنینم چیزی که الان میخوام بهت بگم خیلی برام مهمه
نفسم روتازه کردم وگفتم
- نمیدونم چطوری شروع شدامااحساس میکنم ازهمون روزاول که دیدمت برام بابقیه فرق میکردی .برای همین مدام باهات درگیربودم اماکم کم احساسم بهت تغییرکردامانمیتونستم حرفی بزنم به خاطراینکه هنوزغرورخودم قوی تربود وهم به خاطراینکه توم ازمردادوری میکردی
گذشت تاموقعی که دلیل دوریت روفهمیدم .حالادیگه مدونستم که کارم سخت ترشده.امااین احساس توی قلبم ریشه کرده ودیگه نمیتونم بیرونش کنم
طنین که ازحرفام شوکه شده بودگفت
-آریااین حرفایعنی چی؟چرااینطوری میکنی؟
نفسم روبیرون دادم دیگه بیشترازاین وبهترازاین نمیتونستم مقدمه چینی کنم یعنی بلدنبودم ودستم روتوی جیبم کردم وحلقه رودآوردم وسریع گفتم
-طنین من دوست دارم بامن ازدواج میکنی؟
بااین حرف من باتعجب بهم نگاه میکرد
داشت هین جورعقب عقب میرفت که ازجام بلندشدم ودستش روگرفتم که باترس بهم نگاه کرد
-طنینم!نترس مطمئن باش من هیچ وقت اذیتت نمیکنم.باورکن!
-من من...
آروم صورتش روتوی دستام گرفتم وگفتم
-هیشش نمیخوادچیزی بگی اول آروم باش!باشه
اون هم سری تکون داد
-ببین طنین ماهردومون دیگه کاملابزرگ شدیم هم من هم خودت میدونیم که خانوادمون دوست دارن ازدواج کنیم.من انتخابم روکردم واون تویی.مطمئن باش توبگی نه بازبرمیگردم به همون روال قبل.فقط کافیه توقبول کنی
-من نمیتونم!نمیتونم
دستاش روگرفتم وگفتم
-میتونی.تویه سرهنگ عاقلی!توازخیلی ازمشکلات گذشتی پس بایدبتونی
-آریابامن اینجوری نکن!توبه من قول دادی!
عصبانی شدم تقریبابلندگفتم
-آره قول دادم!اماقول دادم اذیتت نکنم به قولم هم وفامیکنم!مطمئن باش.
ذوباره آروم ترشدم ودستم وروی صورتش گذاشتم که یه قطره اشک ازچشماش چکید
-طنین کافیه تویه اشاره کنی من منتظرمیمونم
نگاهی ملتمس به چشمام کرد.انگارمیخواست که تمومش کنم
نفس عمیقی کشیدم وگفتم
romangram.com | @romangram_com