#چشمان_سرد_پارت_239
-نه
-آره
باذوق پریدبالاوگفت
-آخ جون!بایدبرم توکارش
زدم توی سرش وگفتم
-خاک برسرت!بااین گندی که توزدی که عمرابهت نگاه کنه
اخماش روتوهم کردوبعدسرش روبردطرف سقف گفت
-نوکرتم خداجون!سرهنگ که نسیبمون نکردی یه سرگردهم نمیتونی ازماببینی؟
-گمشو!خودت گندزدی
اون هم خنده ای کردوگفت
-بیخیال بابا!
من هم خندیدم وبعدباهم رفتیم طرف بقیه مهمونابااشاره هم به آرادرسوندم که کارش رودرست کردم که اون هم نیشش روبازکردوبرام ب*و*س فرستادکه آرنج آریاباخشم توی شکمش فروداومد
من هم لبخندی زدم وسرم روچرخوندم
مهمونی عالی شده بودبزرگتراکه بعدازکمی نشستن جشن روبه ماسپردن ورفتن بخوابن جووناهم چندتاشون داشتن باهم میر*ق*صیدن
اصلادوست نداشتم این شب تموم شه مخصوصاباوجودآریاکه حالاوجودش روهرلحظه بیشترمیخواستم وعشقش تمام وجودم روگرفته بود
آره من طنین رستگاربایدبگم که جلوی یه نفرکه به شدت شبیه خودم بودکم آوردم وعاشقش شدم
سرم روچرخوندم که دیدم اون هم داره به من نگاه میکنه لبخندی بهش زدم که نگاهش مهربون شدوبالبخندبه سمتم اومد
***
آریا
داشتم بهش نگاه میکردم که دیدم چرخیدوبهم نگاه کردبعدهم لبخنددلنشینی زدکه باعث شدمن ازجام تکون بخورم بدون توجه به صدازدن آرادجلوبرم
آرادکه ازحرکت من تعجب کرده بوددستم زوکشیدکه برگشتم طرفش
-کجامیری؟
چشمکی زدم وگفتم
-دیگه وقتشه
بعدهم جعبه کوچیک حلقه رودرآوردم که چشاش چهارتاشدوگفت
-خیلی مارمولکی!اینوکجاقایم کرده بودی؟چی توشه؟
-دلم خواست!توش یه چیزخوبه
romangram.com | @romangram_com