#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_85
پوزخندی ادامه ی حرف هام را تکمیل کرد . او با چشمانی خشمگین و در عین حال شگفت زده فقط تماشایم کرد .
در دل به او خندیدم و خودم را به فاطمه و ارغوان رساندم . صندلی میانشان مثل همیشه برای من خالی بود . خودم را روی صندلی انداختم و گفتم :
ــ سلام دخترا ! امروز حالتون چطوره ؟
صدای خنده ی جفتشان بلند شد . ارغوان در حالی که موهای بلوند روشن اش را زیر مقنعه مرتب
می کرد گفت :
علیک سلام ، خانم خانما کجا بودی تا الان ؟
فاطمه فرصت نداد و تند گفت :
ــ زود موقور بیا ببینم چرا با جناب پُر مُدعا اومدی ؟
جزوه را روی میز گذاشتم و شروع به مرتب کردنشان کردم و در همان حال نگاهی به فاطمه
انداختم :
ــ من با اون نیومدم ، اون با من اومد !
romangram.com | @romangram_com