#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_86

چشماش را در حدقه چرخاند و ریز خندید :

ــ حالا فرق این ، با اون چیه ؟

ارغوان به جای من جواب داد :

ــ جفتش یکیه !

به سویش نظری انداختم و چشم غُره ای میهمانش کردم :

ــ نخیر ! از زمین تا آسمونه توفیرش خانم ! من داشتم واسه خودم می یومدم کلاس ، اون جناب

خودش رو چسبوند بهم و تا اینجا اسکورتم کرد .

فاطمه به صندلی اش تکیه داد و لبه های چادرش را طبق عادت همیشگی اش به هم نزدیک کرد .

امروز مقنعه ی آبی سر کرده بود ؛ که به صورت سفید و تُپلش عجیب می آمد . با نگاه دیگری

بهم گفت :

ــ تو هم از این اسکورت چقدر ناراحتی !


romangram.com | @romangram_com