#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_84
از حدس درستش خنده ام گرفت و لبخندی زدم ولی زود نگام را از نگاش جدا کردم و توجه ام را به روبه رویم معطوف کردم :
ــ این لبخند می گه درست حدس زدم ! کی بوده اون آدم بدشانس ؟
ــ به شما مربوطه آیا ؟
ــ نمی خوای بگی ؟
ــ نه خیر ! مناسبتی نداره گفتنم !
به در کلاس رسیده بودیم ؛ دستش را روی چارچوب کلاس گذاشت و مانع ورودم شد .همان طور دست به سینه به جانبش نظر دوختم و با اخم گفتم :
ــ بکش کنار، رد شم .
ابرویش را بالا انداخت و گفت :
ــ تا نگی این چشمات چرا انقدر ستاره بارون شده ، نمی ذارم.
نگاهی اجمالی به در کلاس و دستان او کردم . در یک حرکت سریع با پایم در کلاس را هل دادم و سرم را خم کردم و از زیر دستاش وارد کلاس شدم . از حرکتم به شدت جا خورد . برگشتم به عقب و خیره در چشماش گفتم :
ــ از مادر زاده نشده کسی که بخواد جلوی منو بگیره جناب !
romangram.com | @romangram_com