#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_83
تذکرش مرا از آن حالت مسخ شدگی نجات داد و به خود آورد . کاغذها را از دستش گرفتم و گفتم :
ــ شما هم مراقب باشین استاد این برخورد به حتم دو طرفه بود .
آثار شگفتی در چهره اش نمایان شد؛ از پررویی بی مثال من :
ــ مثل اینکه شما همیشه طلبکارین خانم ! یک تای ابروم را بالا دادم و گفتم :
ــ طلبکار؟ گمون نمی کنم . پوفی کرد و کیف مشکی اش را در دست جابه جا کرد . کت و شلوار مشکی اش هنوز خاکی بود و این کمی باعث عذاب وجدانم می شد . آه از این وجدان بیدار که همیشه و در همه جا گریبان منه بی گناه را می گرفت . یک پله بالا آمد و در حالی که از کنارم می گذشت گفت :
ــ به بی نظمی باید حواس پرتی رو هم اضافه کنم و البته حاضر به جواب ! سرم با او چرخید .کاغذ ها را به سینه فشردم و گفتم :
ــ فکر کنم اگه چند دقیقه دیگه اینجا بمونم شما منو در ردیف جنایتکارا قرار می دین ؛ با اجازتون من مرخص می شم استاد .بدون اینکه منتظر پاسخش بمانم از پله ها سرازیر شدم .او هاج و واج ایستاده بود و به من که به قول فاطمه تندیس پررویی بودم، نگاه می کرد . در دل خندیدم و با حالتی هیجان زده از پله ها پایین رفتم در آخرین پله قدم هایی با من هماهنگ شد . از رایحه ى دلپذیر عطرش او را شناختم و دلم لرزید.
صداش زیباترین سمفونی های جهان را می مانست :
ــ سلام چشم سیاه.
نگام به جانبش چرخید و در نگاش گره خورد . لبخند گرمی زد و ادامه داد :
ــ با دمت گردو می شکنی ! حال کدوم بدبختی رو گرفتی ؟
romangram.com | @romangram_com