#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_77

نگاش پُر از حس قدرشناسی شد . مامان گلی هن هن کنان آمد ، نشست کنارمان و نگاه پر محبتش را دوخت به نیما . داداش کوچکم به نوبت نگامان کرد و گفت :

ــ تمام روز از دست جفتتون دلخور بودم ، اما هی خودمو دعوا می کردم که مامان و نورا سرشون

شلوغه ؛ بیچاره ها از صبح تا شب سر کارن . دیگه یادشون نمی مونه روزای هفته رو ، چه برسه

به تولد تو ! به دل نگیر و به روشون نیار .مکثی کرد و کیک را از دستم گرفت . نگاش روی شمع که عدد 17 بود ، ثابت ماند و با لحن پر احساسی ادامه داد :

ــ ولی شما دو تا مهربون ،یادتون بود . منه بی طاقت یک طرفه رفتم به قاضی !

دستی به موهاش کشیدم و گفتم :

ــ یادمون بود و هست و خواهد بود .تو برامون کم با ارزش نیستی داداش جونم .فقط می خواستم این قیافه ی غافلگیر رو ببینم و کیف کنم ؛ که دیدم و حسابی کیف کردم . حالا این شمع طفلکی رو خاموش کن که دلم عجیب کیک تولد می خواد !

نیما با تبسمی پز از شادی به سمت شمع خم شد . سریع اضافه کردم :

ــ اول آرزو کن !

لباش را جمع کرد و دوباره چشاش را دوخت به شمع روشن که شعله اش زیر نفس های نیما

می رقصید . نیما لحظه ای چشماش را بست و بعد به آرامی شمع ها را فوت کرد .من و مامان گلی برایش دست زدیم و شعر تولد را خواندیم . من زود بلند شدم و چراغ را روشن کردم . می خواستم صورت های شادشان را ببینم ، تا توشه ای کنم برای روزهای سخت در پیش .


romangram.com | @romangram_com