#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_76

ــ آقا نیما سلام کردما ! یکم تحویل بگیری بد نیست !

بی رمق سرش را بالا آورد و نگاه خرمایی اش را پاشید تو صورتم:

ــ سلام آبجی خسته نباشی .

باز سرش افتاد پایین و نگاش میان سطر های کتاب گم شد . دلم براش ضعف رفت . داداش کوچولوی مهربانم بدجور نا امید و ناراحت به نظر می رسید . از فرصت استفاده کردم و کیک را از جعبه خارج نمودم .همان جا شمع را رویش گذاشتم . مامان گلی به سمتم آمد ، فندک داخل دستش لبخندم را بیشتر کرد . جلویم ایستاد و استتارم کرد تا من شمع ها را روشن کنم .همان طور که ایستاده بود دست پیش برد و چراغ را خاموش کرد . سر نیما بالا آمد و صدای اعتراض آمیزش بلند شد :

ــ چرا چراغ رو خاموش کردین ؟

مامان گلی کنار رفت و من با کیک و شمع روشن ، صاف ایستادم مقابل دیدگان حیرت زده ی نیما جانم . دهانش از تعجب باز مانده بود و خیره نگام می کرد . خنده روی لبام جان گرفت . رفتم به سویش و جلویش نشستم . کیک را مقابل صورتش گرفتم و گفتم :

ــ تولدت مبارک داداشی صورت جوشی مو قشنگ من !

شدت غافلگیری به حدی بود که حتی متوجه کلماتم نشد و با خوشحالی نگام کرد و گفت :

ــ یادتون بود ؟

اخمی به چهره نشاندم :

ــ یه درصد فکر کن روز به این قشنگی یادمون رفته باشه !


romangram.com | @romangram_com