#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_62
ــ فقط مراقبش باشین ،راضیم جناب !
لبخند اطمینان بخشی زد و گفت :
ــ به روی چشم ؛ من امانت دار خوبی هستم. در حالی که روی صندلی کنار فاطمه می نشستم ، گفتم :
ــ هنوز که ندیدم پس فردا جوابتون رو می دم .
لبخندش به خنده ای بی صدا تبدیل شد . همان لحظه استاد وارد کلاس شد و امیرعلی فرصت را
غنیمت شمرد و روی صندلی کناری من نشست. آه از نهادم برخاست . باز تمام طول کلاس مزه پراند و نگذاشت با حواس جمع به درس گوش فرا بدهم .عاقبت به سویش سر چرخاندم و نگاه
خیره ای بهش کردم . انگار برق چشام او را گرفت که سریع سرش را پایین انداخت و دیگر تا آخر کلاس لالمونی گرفت و من با خیال نا آرام از بودنش درست در کنارم ، به درس گوش سپردم .
با بچه ها توی محوطه روی نیمکتی نشستیم . هر کدام لیوان یکبار مصرف چای در دستانمان خودنمایی می کرد. فاطمه تند تند چایش را فوت می کرد و قلپ قلپ می خورد و هی می گفت : سوختم .عاقبت در یک حرکت لیوان را از دستش کشیدم و گفتم :
ــ مجبوری مگه وقتی انقدر داغه بخوریش ، خب مثل بچه آدم صبر کن سرد شه بعد بخور.
لیوان را از دستم گرفت و گفت :
ــ بدش به من دختر ؛ نمی دونی داغ داغ چقدر مزه می ده !
romangram.com | @romangram_com