#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_61

ــ باشه ، تمام سعی ام رو می کنم .

امیرعلی خندید و آهسته گفت :

ــ گاوت زایید رفیق .

جزوه را که در کیفش گذاشت؛ احساس کردم تکه ای از وجودم را آنجا محبوس کرد .انگشت اشاره ام را به طرفش گرفتم و تکام دادم :

ــ جون شما و جون این جزوه ها ! نبینم گم و گور شه ها ! دستاش را به حالت تسلیم بالا برد و مظلومانه گفت :

ــ بچه که زدن نداره خانم . خدایی اگه راضی نیستی پسش می دم . دیدم که امیر علی بهش اخم کرد .ارغوان زد زیر خنده ؛ فاطمه که از شدت خنده سرخه سرخ شد .

شانه ای بالا انداختم و گفتم :

ــ میل خودتونه!

صدای خنده ای دسته جمعی شان بلند شد . مانی سرش را تکان داد و میان خنده گفت :

ــ معلوم شد که رضایت ندارین !

رویم نشد بگویم بله در عوضش گفتم :


romangram.com | @romangram_com