#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_63
ارغوان خندید و گفت :
ــ والا ما که فقط آه و ناله ات رو شنیدیم .
نگام رفت سمت ارغوان و ستاره های تو چشماش . یک ضربه محکم به بازوش زدم که صورتش از
درد جمع شد و پرخاش کنان گفت :
ــ چه مرگته چرا می زنی؟ - واسه این که آب زیر کاه شدی! زود موقور بیا ببینم ؛ امروز تو کنار جناب چشم عسلی چیکار می کردی؟ چایش را روی نیمکت گذاشته بود و بازوش را ماساژ می داد. یک لحظه دلم براش سوخت ، گویا
خیلی محکم زده بودم اما جلوی خودم را گرفتم و با همان فیگور طلبکارانه بهش زل زدم . بلاخره به حرف آمد و در میان هورت کشیدن های فاطمه گفت :
ــ من بیچاره سرجام نشسته بودم منتظر حضرت عالی ! خودش صاف اومد نشست کنار دست من و از قضا پیش از هر چیز سراغ سرکار علیه رو ازم گرفت ، بابت اون جزوه هایی کذایی. یکی دیگر به بازوش زدم و با اخم گفتم :
ــ هی هی ! در مورد جزوه های عزیز من درست صحبت کنا .
فاطمه پقی زیر خنده زد و چای داغ پرید توی گلوش . به شدت به سرفه افتاد .سریع پاشدم وسمتش رفتم. چند بار محکم زدم به پشتش و گفتم :
ــ اینم که شد قوزه بالا قوز. بچه چرا انقدر عجولی تو ؟ یکم صبر داشته باش دیگه حالا خفه می شه می افته رو دستمون .
ارغوان مرا کشید کنار و اعتراض کنان گفت :
romangram.com | @romangram_com