#چادر_گلی_پارت_92
خدايا چرا اينجورى شد؟
ماهرخ نو عروس، پاكه، تاوان كدوم گناه اش رو داره پس مي ده؟
من چى؟
بعد عمرى به يكى دل بستم، به يه فرشته، به يه انسان واقعی، سه ماه بود خوشبختى بهم رو كرده بود، چرا اينجورى شد؟
سرم رو گرفتم بين دستام كه دستى نشست رو شونم.
- پسرم، سرت رو بگير بالا و فقط از خدا بخواه كمت كنه، اون حرفات رو مي شنوه.
اينا حرفاى يه پيرمرد بود. نمى دونم كى بود و از كجا اومد، فقط گفت و رفت. عجیب بود، اما نای این که صداش بزنم و بگم کی هستی و از کجا اومدی رو نداشتم.
فقط رفتنش رو نگاه می كردم كه گوشيم زنگ خورد. مامان بود:
- الو مامان، باشه الان ميام.
از جام بلند شدم. مامان و باباى ماهرخ نزديك بودن. بايد زودتر مي رفتم داخل.
به راهرو که رسیدم مامان تسبیح به دست داشت راه مي رفت:
- مامان گفتى؟
هنوز جوابم رو نگرفته بودم كه مامان ماهرخ گريه كنان رسيد بهم.
- شهرام چى شده؟ دخترم چش
شده؟
سرم رو انداختم پایین.
ـ شهرام حرف بزن، دخترم چش شده؟
- چى بگم!
- چى بگم يعنى چى، چه كارش كردى؟
- هيچى به خدا، فقط عاشقانه پرستيدمش همين!
romangram.com | @romangram_com