#چادر_گلی_پارت_91

- يهو چی شد شهرام؟

- نمي دونم بابا! ظهر رفتم خونه، داشت برام ناهار مي كشيد كه حالش بهم خورد. بعدم كه يهو افتاد و كلى خون ازش رفت و آوردمش بيمارستان.

مکثی کردم و دوباره گفتم:

ـ گفتن باردار بوده و بچه سقط شده و چون خون زيادى ازش رفته بايد بهش خون وصل شه. دنبال گروه خونیش بودن، چون من نمي دونستم ازش آزمايش گرفتن، بعد به سرطان مشكوك شدن، آزمايش دوم هم گرفتن مطمئن شدن.



گريه مي كردم و درمقابل چشم های گرد شده ی بابا توضيح مى دادم.

نمى دونست چكار كنه و چى بگه.

تو همين حين مامان اومد سمتمون.

- چى شده شهرام؟ چرا دارى گريه مي كنى؟ چى شده يوسف؟ بچه ام چشه؟

- به ماهرخ مشكوكن، سرطان داره.

توقع نداشتم انقدر سريع و واضح بگه، با گفتن اين حرف مامان زد رو صورت خودش و نشست به گريه كردن.

بابا خيلى آروم بود، مشخص بود از درون حالش بده، از جاش بلند شد.

من مي رم پيش ماهرخ. به مامان و باباش خبر بدين، بايد در جريان باشن.

و رفت.

صورتم رو پاک کردم و رو کردم به مامان:

-مامان، تو زنگ بزن به مامانش يه جورى كه نترسن بگو بيان.

ـ من نمی تونم.

ـ مامان خواهش می کنم.

با غضب نگاه ام کرد و رفت که زنگ بزنه. منم رفتم تو محوطه و زير بيد مجنون پير توى حياط بيمارستان نشستم. نياز به هوا خورى داشتم.

حالم خیلی گرفته بود. آخه چرا؟


romangram.com | @romangram_com