#چادر_گلی_پارت_93
مامان رفت سمت مريم خانم و دستش رو حلقه کرد دورش:
- مريم خانم، قربونت برم آروم باش، چه ربطى به شهرام داره، بى انصاف نباشيد، سرطان ماهرخ قديميه، فقط الان خودش رو نشون داده همين!
دوباره به پهنای صورت اشک ریخت و ضجه زد:
- واى خدايا... دخترم، پاره تنم... خدايا...
همين جور داشت گريه و زارى مى كرد كه يهو از حال رفت. با كمك چندتا پرستارگذاشتيمش رو تخت و بهش سرم زدن.
جلوی در اتاق وایساده بودم که فامیلیم رو تو بلندگوی بیمارستان صدا زدن. همه نگاه ها اومد سمت من. با دو به ایستگاه پرستاری رفتم. دکتر پناهی اونجا ایستاده بود وبادیدن من عینک طبیش رو برداشت:
ـ آقای شمس، بالاخره می خواید چکار کنید؟ به خانوادش گفتید؟
ـ بله دکتر اینجا هستن.
ـ خوبه، پس بگید بیان اتاق من.
ـ نمی شه، مادر خانمم زیر سرمه.
سری از روی ناراحتی و تاسف تکون داد وگفت:
ـ چون وقت نداریم، من میام باهاشون صحبت می کنم.
و باهم به سمت تزریقات راه افتادیم. خدا خیرش بده، عجب دکتر فهمیده ایه.
جلوی در که رسیدیم، گوشیم زنگ خورد. شیطونه می گه بزنمش تو دیوار که این قدر زنگ نخوره، ولی شیطونه شکر زیاد می خوره.
ـ بفرمایید دکتر، شما برید داخل، من گوشیم رو جواب بدم میام داخل.
ـ الو ستار، سلام. نه هنوز هیچی، آره، نمی دونم حالا دکتر اومده با خانوادش حرف بزنه. باشه، خبرت می کنم. قربانت، خداحافظ.
و با دو پریدم تو اتاق. من که رفتم داخل دکتر شروع کرد:
ـ اول اینکه بخاطر این جریان متاسفم. دوم اینکه بیمار ما دچار سرطان شده، و دیگه نباید باردار شه، وگرنه مجبورید از بین مادر و فرزند یکی رو انتخاب کنید. سعی کنید به روش نیارید، کاملا عادی ومثل قبل رفتار کنید. چون استرس براش سمه. و این که فقط براش دعا کنید، ماهم هرکاری لازم باشه انجام می دیم.
مریم خانم زیر سرم از حال رفت.
حالم بد بود...
romangram.com | @romangram_com