#چادر_گلی_پارت_80
ـ وای ترسیدم شهرام، کی اومدی؟
ـ ده دقیقه اس،سرگرم آشپزی بودی، متوجه نشدی.
ـ خسته نباشی عزیزم.
ـ توهم خسته نباشی خانوووم. می بینم که بو غذا میاد. چی پختی حالا؟
ـ نون وپنیر!
ـ تو بگو نون خالی، من باکمال میل می خورم.
ـ پس دستات رو بشور، تا برات نون خالی بکشم.
ـ ای به چشم.
و به سمت دستشویی رفت.
درظرف رو که برداشتم، از بخار فسنجون حالم بهم خورد، اما خودم رو کنترل کردم.
میز رو چیدم، ظرف برنج رو گذاشتم روی میز،سبد سبزی و کاسه سالاد هم کنارش. اما همین که اومدم فسنجون رو بریزم تو ظرف دوباره حالم بهم خورد. دویدم تو دستشویی. فقط عق می زدم، اما چیزی بالا نمی آوردم.
ـ ماهرخ، ماهرخ خوبی، چت شد؟
ـ خوبم، نمی دونم.
ـ درو باز کن ببینم چته.
صورتم رو آب زدم و رفتم بیرون.
ـ چرا رنگت پریده ماهرخ، چت شد یهو؟
ـ حالم بهم خورد.
ـ آماده شو ببرمت دکتر.
ـ نه خوبم، بیا ناهار بخور، گرسنه ای.
و به سمت آشپزخونه رفتم. هنوز به آشپزخونه نرسیده بودم که سرم گیج رفت و افتادم؛ و دیگه هیچی نفهمیدم...
romangram.com | @romangram_com